X
تبلیغات
شعرهای ناب - قیصر امین پور
شعرهای ناب


    اگر سنگ....سنگ........

اگر آدمی آدم است

اگر هرکسی جز خودش نیست

اگر این همه آشکارا بدیهی است

چرا هر شب و روز....هر بار

      بناچار

هزاران دلیل و سند لازم است

      که ثابت کند:

     تو تویی؟

هزاران دلیل و سند............

   با این همه

    امــــــا!!!

    با این همه

تقصیر من نبود....که

با این همه امیــــــــد قبولـــــی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو..........نه من!!!

تقصیر هیچ کس نیست

      از خوبی تو بود

      که

    من بد شـدم!




نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 11:2 توسط محرم قربانی زرنقی| |

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

قیصر امین پور




نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 17:37 توسط محرم قربانی زرنقی| |



          دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
          بالی به هوای خا نه  ی ما نزدی
          دیریست دلم چشم به راهت دارد
      
  ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

 

                                              "قیصر امین پور"




نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 22:2 توسط محرم قربانی زرنقی| |


از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 12:14 توسط محرم قربانی زرنقی| |
از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:30 توسط محرم قربانی زرنقی| |

دلتنگ غنچه ایم، بگو راه باغ کو

خاموش مانده ایم، خدایا چراغ کو

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر، بگو

آن خانه کو، نشانی آن کوچه باغ کو

چشم و چراغ خانه ما داغ عشق بود

چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو

دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم

اما در این زمانه خریدار داغ کو

شب در رسید و قصه ما هم به سر رسید

کو خانه ای برای رسیدن، کلاغ کو

                                                قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 17:6 توسط محرم قربانی زرنقی| |

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان که بايدند

نه بايد ها...


مثل هميشه آخر حرفم


و حرف آخرم را


با بغض مي خورم


عمري است


لبخند هاي لاغر خود را


در دل ذخيره مي کنم :


باشد براي روز مبادا !


اما


در صفحه هاي تقويم


روزي به نام روز مبادا نيست


آن روز هر چه باشد


روزي شبيه ديروز


روزي شبيه فردا


روزي درست مثل همين روزهاي ماست


اما کسي چه مي داند ؟


شايد


امروز نيز روز مبادا باشد !



وقتي تو نيستي


نه هست هاي ما


چونانکه بايدند


نه بايد ها...


هر روز بي تو


روز مبادا است !


«از زنده یاد قیصر امین پور»

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 0:56 توسط محرم قربانی زرنقی| |

ماه من غصه چرا؟؟؟
آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند
ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست


با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی/ بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 18:1 توسط محرم قربانی زرنقی| |

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان‌های دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف‌های آفتابی!

ای کبود ِ ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین‌!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:2 توسط محرم قربانی زرنقی| |

از تمام رمز و راز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

 ولی........ راستی

دلم

که می شود

 

"قیصر امین پور"

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 21:58 توسط محرم قربانی زرنقی| |

کشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟

مردم از درد خدا را به که باید گفت؟

سرنوشتم اگر این است که می بینم

حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!

این همه خط خطا را به که باید گفت؟

مو به مو حادثه بارید به هر بندم

تیر باران بلا را به که باید گفت؟

هر نفس آهی و هر آینه اشکی شد

وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟

هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود

شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟

هذیان بود و شب و تاب و تب تردید

درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟

چه کنم این همه اما و اگرها را

این همه چون و چرا را به که باید گفت؟

آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم

جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟

شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم

گله از کار خدا را به که باید گفت؟!

"قیصر امین پور"

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 21:55 توسط محرم قربانی زرنقی| |

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد رافرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

 

قیصر امین پور


نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 11:31 توسط محرم قربانی زرنقی| |

سلام وارث تنهای بی نشانی ها

خدای بیت غزل های آسمانی ها

نیامدی و کهنسالهایمان مردند

در آستانه مرگند نوجوانی ها

چقدر تهمت ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که : ((دیوانه ها ! روانی ها !

کسی برای نجات شما نی آید

کسی نمی رسد از پشت ندبه خوانی ها))

مسیح آمدنی ! سوشیانت ! ای موعود

تو هر که هستی از آن سوی مهربانی ها

بگو به حرف آیند مردگان سکوت

زبان شوند و بگویند بی زبانی ها

هنوز پنجره ها باز می شوند و هنوز

تهی است کوچه از آواز شادمانی ها

و زرد می شود و دانه دانه می افتد

کنار پنجره ها برگ شمعدانی ها

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 16:6 توسط محرم قربانی زرنقی| |

زیباترین شعر قیصر امین پور

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 14:28 توسط محرم قربانی زرنقی| |

پیش بیا ‌! پیش بیا ‌! پیش‌تر !

تا که بگویم غم دل بیش‌تر

دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست

ای تو به من از خود من خویش‌تر

دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر

بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش‌تر

هیچ نریزد به‌جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه ‌اندیش‌تر

" قیصر امین پور "

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 12:38 توسط محرم قربانی زرنقی| |

اما

   با این همه

تقصیر من نبود

                که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده ی تو رد شدم


اصلا نه تو، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست


از خوبی تو بود

                که من

                      بد شدم!

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 17:40 توسط محرم قربانی زرنقی| |

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود

و بوی علف های خشک شده یم داد

و چشم های غریبی داشت

و عشق را نمی فهمید

و لباس های زیبایش را ،

بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود

و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد

و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است !

و مرد ،

ــ که زیر باران چتری در دست داشت ــ مقابل او ایستاد !

زن ُ شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند !

مرد ، وقتی نگاه نمی کرد

پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد !

او چشم های غریبی داشت !

آنها وحشت زده خیره به ماندند

و مدتها هیچ نگفتند ....

تا سرانجام هم صدا و هم زمان نجوا کردند :

عشق ُ رویاهایم .....

و برای اینکه پایان خود را ،

از این تجربه سنجیده باشند ،

دست ها را به طرف هم دراز کردند !

و لحظاتی بعد ،

آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادند !

آشفته از توهمی که آرام آرام ،

در قلب هاشان ته نشین می گشت !

آنها ، شادمانه به صورت هم لبخند زدند ،

بی آنکه این بار نجوا کنند !

نه ! عشق هیچگاه همسفر عقل نمی شود ...

دست ها را حلقه کردند و

زیر یک چتر به کوچه ی روشن و بزرگی پیچیدند !

 

از : حسین پناهی


نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 16:59 توسط محرم قربانی زرنقی| |

صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی‌تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد


                                                                      "قیصر امین پور"

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 13:15 توسط محرم قربانی زرنقی| |
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !

                                                     "قیصر امین پور"          
                               

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 12:57 توسط محرم قربانی زرنقی| |

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن


خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن


خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن


نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است


نوای نی، نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش، نینوایی است


نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گُل، بیماری سنگ


قلم، تصویر جانکاهی است از دل

عَلَم، تمثیل کوتاهی است از نی


خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد


دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز


چه رفت آن روز در اندیشه نی

که اینسان شد پریشان بیشه نی؟


سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری


پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت، غم دیرینه او


غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست


دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال


ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد


سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل


چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟


گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی


چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد


به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی


اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش میکشاند


سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!


ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

 
« قیصر امین پور» 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 21:38 توسط محرم قربانی زرنقی| |

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت 

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 

چک چک ، چک چک ، چه کار با پنجره داشت


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات (16) |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 21:33 توسط محرم قربانی زرنقی| |
قيصر امين‌پور

موسيقي شهر بانگ رودارود است
خُنياگري آتش و رقص دود است
بر خاك خرابه‌ها بخوان قصّة جنگ
از چشم عروسكي كه خون‌آلود است

آهنگ و سرود لبتان سوختن است
انديشة روز و شبتان سوختن است
اين چيست ميان تو و پروانه و شمع
كز روز ازل مذهبتان سوختن است

نوشيدن نور ناب كاري است شگفت
اين‌پرسش را جواب‌، كاري‌است شگفت
تو گونة يك شهيد را بوسيدي
بوسيدن آفتاب كاري است شگفت

من همسفر شراب از زرد به سرخ
يا همره اضطراب از زرد به سرخ
يك روز به شوق هجرتي خواهم كرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 14:31 توسط محرم قربانی زرنقی| |

شاعر: قیصر امین پور

یارا یارا

گاهی

دل ما را

به چراغ نگاهی روشن کن

چشم تار دل را

چو مسیحا

به دمیدن آهی روشن کن

بی تو برگی زردم

به هوای تو می گردم

که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم

به هوای تو می آیم

که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کویت ای گل

به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم

از لاله باغی دارم

با یادت ای گل هر شب

در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش

موجم کنارم باشم

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 21:11 توسط محرم قربانی زرنقی| |

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

 

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

 

دو دست دعا فرا برده ام بسوی آسمان ها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها

 

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

 

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 20:47 توسط محرم قربانی زرنقی| |


روزنامه - رستوران - گویا آی تی - تک تمپ - قالب بلاگفا | مسکن ها - گرافیک - وبلاگ