شعرهای ناب

بهترین اشعار از بهترین شعراء

باز آی

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

 

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

 

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

 

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

 

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

 

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

 

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

 

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

 

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

 

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

 

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:14  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

فریاد

فریاد من از فراق یارست

 

و افغان من از غم نگارست

 

بی روی چو ماه آن نگارین

 

رخساره من به خون نگارست

 

خون جگرم ز فرقت تو

 

از دیده روانه در کنارست

 

درد دل من ز حد گذشتست

 

جانم ز فراق بی‌قرارست

 

کس را ز غم من آگهی نیست

 

آوخ که جهان نه پایدارست

 

از دست زمانه در عذابم

 

زان جان و دلم همی فکارست

 

سعدی چه کنی شکایت از دوست

 

چون شادی و غم نه برقرارست

 
 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:54  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

 





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 23:42  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

بادها می وزند وبرگها فرو می ریزند ...



بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجل

ای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان گذر بکنید

روزگارم بشد بنادانی

من نکردم شما حذر بکنید





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 23:21  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

ميلامیلاد دو نور مبارک :ميلاد نبي اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق(ع)بر شما تبريک وتهنيت باد



ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتباد

نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 19:24  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد



شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست، اگر توانم که سفر کنم زدستت

بکجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

زمحبتت نخواهم که نظر کنم برویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

بکرشمهء عنایت نگهی بسوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که زخویشتن بپوشم

بکدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم، چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوئیم و جفا و ناز باشد

دگرش چو باز بینی، غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی بوفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 14:5  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

بيا كه....

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو


بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو



شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار


چو روز گردد گویی در آتشم بی تو



دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا


همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو



اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا


دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو



پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 10:40  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

چنان در قید مهرت پای بندم !

http://www.sarir.net/sarir/wp-content/uploads/img176.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 13:7  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

جمله معشوقان شكار عاشقان

بي‌دلان را دلبران جسته بجان


جمله معشوقان شكار عاشقان


هر كه عاشق ديديش معشوق دان


كو به نسبت هست هم اين و هم آن


تشنگان گر آب جويند از جهان


آب جويد هم بعالم تشنگان


چونك عاشق اوست تو خاموش باش


او چو گوشت مي‌كشد تو گوش باش


بند كن چون سيل سيلاني كند


ور نه رسوايي و ويراني كند


من چه غم دارم كه ويراني بود


زير ويران گنج سلطاني بود


غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر


همچو موج بحر جان زير و زبر


زير دريا خوشتر آيد يا زبر


تير او دلكش‌تر آيد يا سپر


پاره كرده وسوسه باشي دلا


گر طرب را باز داني از بلا


گر مرادت را مراق شكرست


بي‌مرادي نه مراد دلبرست


هر ستاره‌ش خونبهاي صد هلال


خون عالم ريختن او را حلال


ما بها و خونبها را يافتيم

جانب جان باختن بشتافتيم


اي حيات عاشقان در مردگي


دل نيابي جز كه در دل‌بردگي


من دلش جسته به صد ناز و دلال


او بهانه كرده با من از ملال


گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان


گفت رو رو بر من اين افسون مخوان


من ندانم آنچ انديشيده‌اي


اي دو ديده دوست را چون ديده‌اي


اي گرانجان خوار ديدستي ورا


زانك بس ارزان خريدستي ورا


هركه او ارزان خرد ارزان دهد


گوهري طفلي به قرصي نان دهد


غرق عشقي‌ام كه غرقست اندرين


عشقهاي اولين و آخرين


مجملش گفتم نكردم زان بيان


ورنه هم افهام سوزد هم زبان


من چو لب گويم لب دريا بود


من چو لا گويم مراد الا بود


من ز شيريني نشستم رو ترش


من ز بسياري گفتارم خمش


تا كه شيريني ما از دو جهان


در حجاب رو ترش باشد نهان


تا كه در هر گوش نايد اين سخن


يك همي گويم ز صد سر لدن




+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 17:51  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

آه از تو سنگ دل که چه نامهربانی آه!

 

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

وان چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه

تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان

یا مه چارده که به سر برنهد کلاه

گل با وجود او چو گیاست پیش گل

مه پیش روی او چو ستارست پیش ماه

سلطان صفت همی‌رود و صد هزار دل

با او چنان که در پی سلطان رود سپاه

گویند از او حذر کن و راه گریز گیر

گویم کجا روم که ندانم گریزگاه

اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش

گویی دراوفتاد دل از دست من به چاه

دل خود دریغ نیست که از دست من برفت

جان عزیز بر کف دستست گو بخواه

ای هر دو دیده پای که بر خاک می‌نهی

آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه

حیفست از آن دهن که تو داری جواب تلخ

وان سینه سفید که دارد دل سیاه

بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند

آه از تو سنگ دل که چه نامهربانی آه

شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق

شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه

گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان

باشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه

بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت

از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:12  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

مطالب قدیمی‌تر