X
تبلیغات
شعرهای ناب - مولوی
شعرهای ناب

DSC00200


جز جانب دل به دل نیاییم

یک لحظه برون دل نپاییم

ماننده نای سربریده

بی‌برگ شدیم و بانواییم

همچون جگر کباب عاشق

جز آتش عشق را نشاییم

ما ذره آفتاب عشقیم

ای عشق برآی تا برآییم

ما را به میان ذره‌ها جوی

ما خردترین ذره‌هاییم

ور زانک بجویی و نیابی

بدهیم نشان که ما کجاییم

در خانه چو آفتاب درتافت

گرد سر روزن سراییم

 





نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 18:9 توسط محرم قربانی زرنقی| |

حاجت نبود مستی ما را به شراب

یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب

بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی

شوریده و مستیم چو مستان خراب




نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 14:36 توسط محرم قربانی زرنقی| |

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون

استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت

لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دلست

تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر

چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس جان باقیست کاو را امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج کو

تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چونک آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها

بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع

واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی

هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمام این حکایت بازگوی






نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 15:43 توسط محرم قربانی زرنقی| |

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها

بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامیها

بخت برگشته ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامیها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرم از عیش نشابورم و خیامیها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

تا که نامت نبرد در افق نامیها

 


نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 11:22 توسط محرم قربانی زرنقی| |




ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:55 توسط محرم قربانی زرنقی| |

در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی

 

                        صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو

عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی

                           عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو

ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو

                               هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو

ای خوش منادی‌های تو در باغ شادی‌های تو                         

                  بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو

من آزمودم مدتی بی‌تو ندارم لذتی          

                           کی عمر را لذت بود بی‌ملح بی‌پایان تو


                                           مولانا


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 17:14 توسط محرم قربانی زرنقی| |



دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم

یا نمکدان کی دیده‌ست که من در شورم

هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست

هر چه امروز بگویم بکنم معذورم

بوی جان هر نفسی از لب من می آید

تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم

گر نهی  لب  بر لب من مست شوی

آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم

ساقیا آب درانداز مرا تا گردن

زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم

شب گه خواب از این خرقه برون می آیم

صبح بیدار شوم باز در او محشورم

هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح

هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم

گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن

ور نه پاره‌ست دلم پاره کن از ساطورم

باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد

ساقی آمد به خرابی تن معمورم

روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم

بی‌کمر چست میان بسته که گویی مورم

سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم

خم سر خویش گرفته‌ست که من رنجورم

ما همه پرده دریده طلب می رفته

می نشسته به بن خم که چه من مستورم

تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما

که دلت را ز جهان سرد کند کافورم

چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه

بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم

نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم

خالدین ابدا شد رقم منشورم

اگر آمیخته‌ام هم ز فرح ممزوجم

وگر آویخته‌ام هم رسن منصورم

جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند

جان موسی است روان در تن همچون طورم

هله خاموش که سرمست خموش اولیتر

من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است

من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 13:45 توسط محرم قربانی زرنقی| |


آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم


نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 17:8 توسط محرم قربانی زرنقی| |
8pic.ir     آپلود رایگان عکس و فایل



آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟


نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 18:36 توسط محرم قربانی زرنقی| |


ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان مست  را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن!!!

 


نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 14:59 توسط محرم قربانی زرنقی| |


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:57 توسط محرم قربانی زرنقی| |

به خدا کز غم عشقت ، نگریزم   نگریزم

و گر از من طلبی جان ، نستیزم   نستیزم

هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به  کجایی ؟

تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک  ِ  جدایی

چه   شود   گر   ز ِ رُخت   پرده    گشایی

قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو    نیایی

هله تا روز قیامت ، نه    بنوشم نه   بریزم

نازنینا ! نظری کن منم   این   خسته  راهت

شرر افکنده به جانم صنما   ! برق   نگاهت

سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت

به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه  بخیزم

به   جلال  تو   جلیلم  ، ز    دلال  تو    دلیلم

که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم

بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه

چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم

به خدا شاخ   درختی  که  ندارد ز    تو  بختی

اگرش   آب دهد  یَم ، شود  او کُنده   هیزم

بپر ای دل  سوی   بالا ، به   پر و  قوت   مولا

که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم

همگان    وقت   دعاها ،    بستایند    خدا   را

تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم

صفت    مفخر   تبریز ،   نگویم   به   تمامت

چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیز


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 19:42 توسط محرم قربانی زرنقی| |

ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من

ای هجر تو دلسوز من . ای لطف تو غمخوار من

خوش می روی در جان من چون می کنی درمان من

ای دین من. ای جان من . ای بحر گوهربار من

ای جان من ای جان من. سلطان من سلطان من

در یای بی پایان من. بالاتر ار پندار من

پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من

سرو وخرامان منی ای رونق بستان من

هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

از لطف تو چون جان شوم وز خویشتن پنهان شوم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

ای جان پیش از جانها. ای کان پیش از کان ها

ای آن پیش از آنها . ای آن من ای آن من

چون میروی بی من مرو . ای جان جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

 



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 16:39 توسط محرم قربانی زرنقی| |


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
 

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


مولونا


نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:52 توسط محرم قربانی زرنقی| |

چون سلیمان را سراپرده زدند

جمله مرغانش به خدمت آمدند

هم‌زبان و محرم خود یافتند

پیش او یک یک بجان بشتافتند

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک

با سلیمان گشته افصح من اخیک

همزبانی خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

غیرنطق و غیر ایما و سجل

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

جمله مرغان هر یکی اسرار خود

از هنر وز دانش و از کار خود

با سلیمان یک بیک وا می‌نمود

از برای عرضه خود را می‌ستود

از تکبر نه و از هستی خویش

بهر آن تا ره دهد او را به پیش

چون بباید برده را از خواجه‌ای

عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای

چونک دارد از خریداریش ننگ

خود کند بیمار و کر و شل و لنگ

نوبت هدهد رسید و پیشه‌اش

و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش

گفت ای شه یک هنر کان کهترست

باز گویم گفت کوته بهترست

گفت بر گو تا کدامست آن هنر

گفت من آنگه که باشم اوج بر

بنگرم از اوج با چشم یقین

من ببینم آب در قعر زمین

تا کجایست و چه عمقستش چه رنگ

از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ

ای سلیمان بهر لشگرگاه را

در سفر می‌دار این آگاه را

پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق

در بیابانهای بی آب عمیق

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 21:21 توسط محرم قربانی زرنقی| |






ما بها و خونبها را یافتیم

جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل‌بردگی

من دلش جسته به صد ناز و دلال

او بهانه کرده با من از ملال

گفتم آخر غرق تست این عقل و جان

گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچ اندیشیده‌ای

ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای

ای گرانجان خوار دیدستی ورا

زانک بس ارزان خریدستی ورا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین

عشقهای اولین و آخرین

مجملش گفتم نکردم زان بیان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من چو لب گویم لب دریا بود

من چو لا گویم مراد الا بود

من ز شیرینی نشستم رو ترش

من ز بسیاری گفتارم خمش

تا که شیرینی ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا که در هر گوش ناید این سخن

یک همی گویم ز صد سر لدن



نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 18:52 توسط محرم قربانی زرنقی| |


آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن

آينه صبوح را ترجمه شبانه کن

اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو

جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن

اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش

حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

در مثل است کاشقران دور بوند از کرم

ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن

اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي

اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن

خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن

هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر

آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن

شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر

آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن

حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن

جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن

کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا

ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن

شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو

بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن

کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن

اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت

گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن

هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي


در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن



نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 14:15 توسط محرم قربانی زرنقی| |

مرا پرسی که چونی بين که چونم               خرابم بيخودم مست جنونم

مرا از کاف و نون اورد در دام                 از ان هيبت دو تا چون کاف و نونم

پريزاده مرا ديوانه کرده است                   مسلمانان که می داند فسونم

پری را چهره ای چون ارغوانست               بنالم که ارغوان را ارغنونم

مگر من خانه ی ماهم چو گردون                که چون گردون ز عشقش بی سکونم

غلط گفتم مزاج عشق دارم                      ز دوران و سکونتها برونم

درون خرقه ی صدرنگ قالب                   خيال باد شکل ابگونم

چه جای باد و ابست اب برادر                  که همچون عقل کلی من ذوفنونم

بکش ای عشق کلی جزو خود را               که اينجا در کشاکش ها زبونم

ز هجرت می کشم بار جهانی                   که گويی من جهانی را ستونم

به صورت کمترم از نيم ذره                    ز روی عشق از عالم فزونم

يکی قطره که هم قطرهست و دريا              من اين اشکالها را ازمونم

نمی گويم که من اين گفت عشقست             در اين نکته من از لا يعلمونم

که اين قثه هزاران سالگانست                  چه دانم که من طفل از کنونم

سخن مقلوب می گويم که کرده است            جهان بازگونه بازگونم

سخن انگه شنو از من که به جهد              ازين گرداب ها جان حرونم

حديث اب و گل جمله شجونست                 چه يکرنگی کنم چون در شجونم

غلط گفتم که يکرنگم چو خورشيد              ولی در ابر اين دنيای دونم

خمش کن خاک ادم را مشوران                 که اينجا چون پری من در کمونم

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 12:43 توسط محرم قربانی زرنقی| |

  چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون

 

                     دلم را دوزخي ســــازد  دو چشـــــمم را کنــــد جيحــــون

 

 

   چــــــه دانستم که سيلابي مــــــرا ناگـاه بربايــــد

 

                  چـــو کشتــــــي ام  در انـدازد ميـــان قلــــــزم  پر خــون

 

 

   زند موجـي بر آن کشتي که تختــه تختــه بشکافد

 

                   که هــر تختــــــه  فرو ريزد ز گــــردش هاي گوناگـــون

 

 

   نهنگي هم برآرد ســـر خورَد آن آب دريــــــا را

 

                 چنـــــان درياي بي پايان شود بي آب چـــون هامـــــــــون

 

 

   چون اين تبديل ها آمد نه هامون مانـــد و نه دريا

 

                چه دانم من دگرچون شد که چون غـرق است دربي چون

 

   (حضرت مولانا)





















نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 12:36 توسط محرم قربانی زرنقی| |

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو


به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو


داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات


آن زمانی که درآییم به بستان من و تو


اختران فلک آیند به نظاره ما


مه خود را بنماییم بدیشان من و تو


من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق


خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو


طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند


در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو


این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا


هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو


به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر


در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
 


نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 21:41 توسط محرم قربانی زرنقی| |

                            ای خدا این وصل را هجران مکن

                                سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن


نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 21:25 توسط محرم قربانی زرنقی| |


ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی

زاری از ما نه تو زاری می کنی

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات

برد و مات ما ز تست ای خوش صفات

ما که باشیم ای تو ما را جان جان

تا که ما باشیم با تو در میان

ما عدمهاییم و هستی های ما

تو وجود مطلقی فانی نما

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله شان از باد باشد دم به دم

 


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 13:13 توسط محرم قربانی زرنقی| |

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود، هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

هر روز دلم در غم تو زارتر است

و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 13:7 توسط محرم قربانی زرنقی| |

بشنو از نی چون حکایت (شکایت) می کند


از جدایی ها شکایت (حکایت )می کند


کز نیستان تا مرا ببریده اند


در نفیرم مرد و زن نالیده اند



سینه خواهم شرحه شرحه از فراق


تا بگویم شرح درد اشتیاق



هر کسی کو دور ماند از اصل خویش


بازجوید روزگار وصل خویش



من به هر جمعیتی نالان شدم


جفت بدحالان و خوشحالان شدم



هر کسی از ظن خود شد یار من


از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست


لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست


لیک کس را دید جان دستور نیست


آتش است این بانگ نای و نیست باد


هر که این آتش ندارد نیست باد



آتش عشقست کاندر نی فتاد


جوشش عشق است کاندر می فتاد



نی حریف هر که از یاری برید


پرده هایش پرده های ما درید



همچو نی زهری و تریاقی که دید؟


همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟



نی حدیث راه پرخون می کند


قصه های عشق مجنون می کند



محرم این هوش جز بیهوش نیست


مر زبان را مشتری جز گوش نیست



در غم ما روزها بیگاه شد


روزها با سوزها همراه شد



روزها گر رفت گو: رو باک نیست


تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست


هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد


هرکه بی روزیست روزش دیر شد



درنیابد حال پخته هیچ خام


پس سخن کوتاه باید والسلام



بند بگسل باش آزاد ای پسر


چند باشی بند سیم و بند زر



گر بریزی بحر را در کوزه‌ای


چند گنجد قسمت یک روزه‌ای



کوزه چشم حریصان پر نشد 


تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد 



هر که را جامه ز عشقی چاک شد 


او ز حرص و عیب کلی پاک شد 



شاد باش ای عشق خوش سودای ما


ای طبیب جمله علتهای ما 



ای دوای نخوت و ناموس ما 


ای تو افلاطون و جالینوس ما 



جسم خاک از عشق بر افلاک شد 


کوه در رقص آمد و چالاک شد 



عشق جان طور آمد عاشقا 


طور مست و خر موسی صاعقا 



با لب دمساز خود گر جفتمی 


همچو نی من گفتنیها گفتمی 



هر که او از هم زبانی شد جدا 


بی زبان شد گرچه دارد صد نوا 



چونکه گل رفت و گلستان درگذشت 


نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت 



جمله معشوقست و عاشق پرده ای 


زنده معشوقست و عاشق مرده ای 



چون نباشد عشق را پروای او 


او چو مرغی ماند بی پروای او 



من چگونه هوش دارم پیش و پس 


چون نباشد نور یارم پیش و پس 



عشق خواهد کین سخن بیرون بود


آینه غماز نبود چون بود 



آینت دانی چرا غماز نیست 


زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست


نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 16:10 توسط محرم قربانی زرنقی| |

http://asheganeh.ir/

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 18:1 توسط محرم قربانی زرنقی| |

جــفـا از ســـر گرفتــی یــاد میـدار

     

نکـردی آن چه گفتـی یاد میدار

نگـفتــی  تا قیــامت  با تو جـــفتم

     

کــنون با جور جفتــی یاد میدار

مــرا بیــدار در  شب ‌های تاریـــک

     

رهــا کردی و خفتــی یاد میدار

به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها

     

مـرا دیــدی  نهفتــی  یاد میدار

نگفتی خار باشــم پیــش دشـمن

     

چو گــل با او شکفتی یاد میدار

گرفتــم  دامــنت از  من کشــیدی

     

چنیــن کردی و رفـتی یاد میدار

همی‌گویم عتــابی من به نرمـــی

     

تو مـی‌گویی به زفتی یاد میدار

فتـــادی بارها ،  دســتت گرفتـــم

     

دگـربـاره    نیـــفتــی  یاد میدار

روانــت شــاد بادا  شــمس تبــریز       دلـم  بـردی و رفتــی  یاد  میدار

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:38 توسط محرم قربانی زرنقی| |

شـــد ز غــمـت خــانه سودا دلم            در طلــبت رفـــت بـــه هـر جـا دلم

در  طلـب   زهــره  رخ  مــــاه  رو            مــی نـــگـرد  جـــانــب  بــالا  دلـم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت           رفــت بـر ایــن ســقف مـصـفا دلـم

آه کــه امـــروز دلـــم را چـه شـد            دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلـــب گــوهـر گـویـای عشق            مــوج  زنــد مـــوج چــو دریـــا دلــم

روز شــد و چـادر شـب مـی درد            در پــی آن عیـــش و تــماشــا دلم

از دل تــو در دل مـن نکته‌هاست            آه چــه ره اســت از دل تــو تـا دلم

گر نـکنـی بــر دل مـن  رحـمتـی             وای  دلـــم  وای  دلـــم   وا  دلـــم

ای تبـریز از  هوس شـمس دین             چــند  رود  ســـوی  ثـــریـــا  دلـــم

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:32 توسط محرم قربانی زرنقی| |
ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست

وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست

دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل

آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است

هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت

خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا

رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد

هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست

جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد

آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:23 توسط محرم قربانی زرنقی| |

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون

استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت

لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دلست

تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر

چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس جان باقیست کاو را امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج کو

تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چونک آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها

بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع

واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی

هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمام این حکایت بازگوی

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 13:56 توسط محرم قربانی زرنقی| |
بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم

         با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم

        در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم


آن یار نکوی من بگرفت گلوی من


         گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم


با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن


         چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم


در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم

         مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم


ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان


         زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 13:44 توسط محرم قربانی زرنقی| |


روزنامه - رستوران - گویا آی تی - تک تمپ - قالب بلاگفا | مسکن ها - گرافیک - وبلاگ