شعرهای ناب

بهترین اشعار از بهترین شعراء

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمُ اون خوابه


نمیخوام بدونه واسه اونِ که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه


یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره


چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم


اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها


خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعتِ رو دیوار


دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره


چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم


اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه


نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه


یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 22:33 توسط محرم قربانی زرنقی|

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   کبریت های سوخته هم ،

 

                روزی درخت های شادابی بوده اند


                   مثل ما ،

 

          که روزگاری می خندیدیم

 

                   قبل از اینکه عشق روشنمان کند

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 18:3 توسط محرم قربانی زرنقی|

ما عقل به صد جام لبالب ندهیم

یک پرتو دل به هفت کوکب ندهیم

با ناز فروغ شب مهتاب بگو

ما یک دم صبح را به صد شب ندهیم !

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 15:19 توسط محرم قربانی زرنقی|

آمان آللاه او گوزلردن کی گوزلرده نه لر گوردوم ؟!


نه گوزلر گوزلرم گوزدن گئدن گوندن گئلر گوردوم ؟!


گوزی کی گورموری گوزلر نه فایدا اول گوزل گوزدن ؟!


منی مندن ائدن گوزلر شوکورلر مختصر گوردوم


دئمه اوولاردا وار گوزلر بو گوزلردن اولن اوولار


نه صف چکمیشدی آهولر نه چوخ اوولار ملر گوردوم


قارانلیق عالمیندیدیم منه ظولماتیدیر هر یئر


دومانلیقدان قارالمیشدیم یا زولفوندن دوشر گوردوم


اگر زولفون چکیب پرده منه خوشدور دوشم درده


ساچین گوزدن کنار ائتجک او دمدن شور و شر گوردوم


دئماق مومکون اولان میرکی کسیلمیش دیل دوداقیمدیر


اینان گوزدور باخیر هردم قالان جسمی اولر گوردوم


آتان اوخ باغریمی دلدی صفا سوردی یئرین سالدی


او کیپریکدن اوخ آیریلدی آتان اوخدا هونر گوردوم 


اورک سیندیرمادا تکسن منه خوشدور دیم احسن


کسیب قیرماخدادور دائم او گوزلرده کسر گوردوم


نیگاریم دلبریم نازیم کمان ابرو و مه تاجیم


دوزم هیجرانیوا ایللر بو ایللرده شکر گوردوم


آلان سنسن گوزل سنسن گوزللردن گوزل سنسن


منی آغلار قویان گوزلر او گوزلرده قهر گوردوم


او داغلاردان مارال چیخجاق نه آصلانلار ووروب ییخدی


نه دورواخدا گوجوم قالدی نه قاشماخدا هونر گوردوم


باخیرسان باغری قان اولموش باغیرماقدان ( باغیر ) اولموش


ایتیرسنده قاچیرساندا گئدن گوندن گئلر گوردوم

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 19:21 توسط محرم قربانی زرنقی|

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 19:25 توسط محرم قربانی زرنقی|

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

 

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

 

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

 

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

 

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

 

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

 

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

 

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

 

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

 

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

 

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:14 توسط محرم قربانی زرنقی|

فریاد من از فراق یارست

 

و افغان من از غم نگارست

 

بی روی چو ماه آن نگارین

 

رخساره من به خون نگارست

 

خون جگرم ز فرقت تو

 

از دیده روانه در کنارست

 

درد دل من ز حد گذشتست

 

جانم ز فراق بی‌قرارست

 

کس را ز غم من آگهی نیست

 

آوخ که جهان نه پایدارست

 

از دست زمانه در عذابم

 

زان جان و دلم همی فکارست

 

سعدی چه کنی شکایت از دوست

 

چون شادی و غم نه برقرارست

 
 
 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:54 توسط محرم قربانی زرنقی|

http://rezakhat.persiangig.com/image/new_folder/rezafarrokh%20%2812%29.jpg

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام


خارم ولی بسایه گل آرمیده ام


با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق


همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام


چون خک در هوای تو از پا افتاده ام


چون اشک در قفای تو با سر دویده ام


 من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش


 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام


از جام عافیت می نابی نخورده ام


وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام


موی سپید را فلکم رایگان نداد


 این رشته را به نقد جوانی خریده ام


ای سرو پای بسته به آزادگی مناز


آزاده من که از همه عالم بریده ام


گر می گریزم از نظر مردمان رهی


عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:6 توسط محرم قربانی زرنقی|

 
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس
 

تو می توانی نیایی

 

امَا من

 

نمی توانم منتظر نباشم

 

همیشه منتظرت هستم...

 
نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 11:44 توسط محرم قربانی زرنقی|

 
          دلم هوای تو کرده بگو چه کار کنم ؟
 
 
            مــثــل عـکـس رخ مــهـتـاب که افـتـاده در آب
 

                    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 14:22 توسط محرم قربانی زرنقی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت