X
تبلیغات
شعرهای ناب - عاشقانه ها
شعرهای ناب


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

 





نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 23:42 توسط محرم قربانی زرنقی| |


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

امروز هم


روبراهم


رو


به


راهی


که مرا از تو دور می کند . . .



نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 22:46 توسط محرم قربانی زرنقی| |

آثار هنرمندان ایران-عزیزی هنر- مرا کیفیت چشم تو کافی است اثر خوشنویسی متعلق به آقای داوود صادقی از قوچان

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش ببادامی بسازد


نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 0:49 توسط محرم قربانی زرنقی| |

012

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 23:22 توسط محرم قربانی زرنقی| |



هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 16:20 توسط محرم قربانی زرنقی| |


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس



تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 


نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 19:38 توسط محرم قربانی زرنقی| |



سایت آثار هنرمندان ایران/عزیزی هنر/تصاویری از برگزاری کلاس استاد قادری در موسسه فرهنگی هنری نورونگار به همراه خطوط اصلاح شده توسط ایشان

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی‌آید

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید




نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 17:20 توسط محرم قربانی زرنقی| |


بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجل

ای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان گذر بکنید

روزگارم بشد بنادانی

من نکردم شما حذر بکنید





نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 23:21 توسط محرم قربانی زرنقی| |



می دانی، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی “تـعطیــل است”

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی،

دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی،

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،

آن وقت با خودت بگویـی :بگذار بمانند…

   راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب...



نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 20:39 توسط محرم قربانی زرنقی| |

شب فراق تو چشمم خمار خواب شکسته !



نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 21:49 توسط محرم قربانی زرنقی| |

http://azizihonar.com/fa/uploads/namayeshgah8/nam-shame-jam-shiraz-27.jpg


دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 13:50 توسط محرم قربانی زرنقی| |












نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 15:37 توسط محرم قربانی زرنقی| |


یار از غم من خبر ندارد گویی

یا خوب به من گذر ندارد گویی


تاریک تر از هر زمانی است شب من

یارب شب من سحر ندارد گویی



نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 14:1 توسط محرم قربانی زرنقی| |


ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان

وگر ایشان نستانند روانی به من آر

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن

یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر


نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 20:29 توسط محرم قربانی زرنقی| |


ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتباد

نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 19:24 توسط محرم قربانی زرنقی| |



آپلود عکس , آپلود رایگان

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،

سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟

 نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 20:1 توسط محرم قربانی زرنقی| |
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید

فغان که بخت من از خواب در نمیآید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمیآید

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمیآید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمیآید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمیآید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمیآید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمیآید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمیآید




نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 17:23 توسط محرم قربانی زرنقی| |

....................

آثار هنرمندان ایران/عزیزی هنر/بخش -1- چند اثر خوشنویسی به صورت بداهه از استاد محمد تقی صفانیا - استاد انجمن خوشنویسان ایران شعبه شاهرود


حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست



نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 18:43 توسط محرم قربانی زرنقی| |

 

بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خامش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک میگوید

می توان بر جای باقی ماند

 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر

می توان فریاد زد

 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه

دوست می دارم

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

 می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیله قهرش

دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

 می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

 با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم !

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 18:42 توسط محرم قربانی زرنقی| |
DSC00200


جز جانب دل به دل نیاییم

یک لحظه برون دل نپاییم

ماننده نای سربریده

بی‌برگ شدیم و بانواییم

همچون جگر کباب عاشق

جز آتش عشق را نشاییم

ما ذره آفتاب عشقیم

ای عشق برآی تا برآییم

ما را به میان ذره‌ها جوی

ما خردترین ذره‌هاییم

ور زانک بجویی و نیابی

بدهیم نشان که ما کجاییم

در خانه چو آفتاب درتافت

گرد سر روزن سراییم

 





نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 18:9 توسط محرم قربانی زرنقی| |

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی




نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 19:57 توسط محرم قربانی زرنقی| |

در زمهریر این همه رویای یخ زده

 گل کن هلا ترنم لب های یخ زده!

 وهمی غریب در دل من ریشه کرده است

 چیزی شبیه یک شب یلدای یخ زده

 کار دل ـ این شکسته ـ به دیوانگی کشید

 در ازدحام این همه نجوای یخ زده

 خورشید من !بتاب برای خدا مرا

 مگذار در تصرف شب های یخ زده

 امروز هم گذشت ولی تو نیامدی

 من ماندم و مصیبت فردای یخ زده!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 19:1 توسط محرم قربانی زرنقی| |


سارا!هنوز این رودها آوای دردند

 شب های ایلت همچنان خاموش وسردند

 "آی چیخمادی "امشب همه چشم انتظارند

حتما دوباره ماه را در بند کردند

 شبناله های تلخ خان چوپان ایل است

 این ابر ها که مثل یک دریای دردند

 خاتون !بگو این رودهای خشمگین را

 قدری به سمت ایل زخمی باز گردند

 در حسرت چون تو عروسی آسمان ها

 اینگونه حیران روز و شب را می نوردند

 اندوه تو سنگین ترین داغ جهان است

 سارا! هنوز آیینه ها مبهوت گردند


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:25 توسط محرم قربانی زرنقی| |
3ihexpxq8t5ibgbvvk32.jpg
          خوش ان شبها  که در خلوت گه راز

          
درون سینه ام ارام بودی

     من از اه سحر گاه تو فارغ 


  تو فارغ از غم ایام بودی


خوش آنروزی که زیر سایه بید لب جوی ما و دل بنشسته بودیم


سرود عشق میخواندیم از بر لب از هر گفتگویی بسته بودیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 22:5 توسط محرم قربانی زرنقی| |

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف

همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش

در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست

می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 12:30 توسط محرم قربانی زرنقی| |
 

اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار ِ سرخوش، یکیمون پاییز پردرد

من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من

تو میگی زندگی اینه حاصله عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمیبازم

من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود ..... تو یه برگی توی این باد!!




نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 13:55 توسط محرم قربانی زرنقی| |
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

جسمم غزل است اما روحم همه "نیما"یی ست


در آینه ی تلفیق این چهره تماشایی ست

تن خو به قفس دارد جان زاده ی پرواز است


آن ماهی ِ تنگآب و این ماهی ِ دریایی ست


در من غزلی اینک دنبال تو می گردد!


ای آنکه تو را دیدن انگیزه ی گویایی ست


"من" فکر گریزم "او" تا راه به من بندد


با قافیه های ناب در حال ِ صف آرایی ست:


کز خلق چه می جویی شاعر؟ که به شعر تو


از حالت چشم اوست، گر اینهمه گیرایی ست


"من" یک تن و "او" بسیار "من" ساده و "او" عیار


"او" می کشدم ناچار آن سوی که شیدایی ست


در رفتن ام و در "من" خَلقی ست که می بندد


-ره را که" کجا شاعر؟ هنگام هم آوایی ست


"او" یک تن و "ما" بسیار یک تن به زمین بسپار


آوا به قفس مگذار کآوای تو دنیایی ست


من بین دو در مانده واجسته و درمانده


تا خود چه کند -شعرم- این را که معمایی ست






نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 19:27 توسط محرم قربانی زرنقی| |

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ




نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 18:52 توسط محرم قربانی زرنقی| |


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

و می رسم شبی آخر ، به آخر ِ راهم

و می زنــم بـه تــو لبخند آخرم را، هم

لبی که خنده به رویش همیشه می ماند

سرود بوســـه برایت ولـــی نمــــی خواند

لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ

و رد بوسه بـــه رویش نشسته آبـــــی رنگ

کبود رنگ ترین شعـــر ِ من : قصیده ی مرگ

سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -

- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند

و داغ من بــــه دل واژه هــــام می ماند ...

دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده

و از جهــــان و جهاندارها جدا بوده ؛

دلــم که سبزتر از جنگل شمالیها

به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛

به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب

شبیه بندر شرجـی ، در انزوای غروب ؛

دلی که موی تو را پشت روسری می دید

و از تلفظ نام تـــــو شـــاد مـــــی خندید ؛

شبیه آهوی زخمی به بند می افتد

و روی صافی ِخطـــی بلند می افتد

صدای سوت و پرستار و شـوک ...خداحافظ !

بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !

شکسته می شود آهسته در گلویت عشق

و مویـــه می کند آرام ، رو بــــه رویت عشق

زلال چشم تو در موج اشک می افتد

و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...

شکسته بالـــی آن روح ! فاجعــه این است !

نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !

نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !

ولـــی شکسته نبــــاید از این غــــزل بروی

در آخرین غزلـــم وزن مرگ محسوس است

ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !

ضمیر متصل ِ«تو» ، حضــور ممتد عشق

به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی

و باز مثل همیشه تـــو شعر می گویی

من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی

بلند شو که شکستن به تو نمی آید

چنین خمیده نباید از این غـزل بروی

بزن به کوچــه و این شعر را بلند بخوان

نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !

درون قافیــــه هایــــم بـــه رقص می کشمت

به بیت - بوسه ی شعرم دوباره می چشمت

نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...

ستاره می چکد و بافـــه بافــــه گیسویت –

- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است

سفیر ِ سلسله ی آسمانـــی ِ عشق است

که عطر یاس و بهار و ترانه آورده

برای من غزلـــی نوبرانــــه آورده

برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !

مَنــی کــــه  بارش  باران  بــــه  روی پیرهنت !

منی کــه روی لبت قطره قطره می رقصم

و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !

تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام

بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !

کـــه رقص فا و سُل از فاصلــــه نمــی ترسد

که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !

سخن بگـــو و چکـــاوک بریـــز در رگ ِشب

که این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنت

پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد

جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !

جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند

برای بُردن ِ بــــازی بــرنده  مـــی خواهند

برای بُردن بازی ! کـــه دست غم آس است !

بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !

تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است

که این تلاوت ِ نص ِ صریــــح ِ زندگی است

برنده باش ، پرنده ! به نام ِ نامی ِ دل !

که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل

چه آتشی ست میان مرور بوسه ی من ؟!

نبند دل به غمت بــــی حضور ِبوسه ی من

به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر

و نیست آتش سرخــــی میـــــان ِخاکستر

بریـــز عطر غـــــزل را میان گیسوهات

بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات

و آبهای جهان را چنان نوازش کن

کـه رودهاش برقصند با النگوهات

که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق

بـــه بیشه زار تن تو ؛ به بچــــه آهوهات

تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده

بــــه بره های غــزل در میان بازوهات

ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت

هزار مــــاه ، شکار ِ کمـــــان ابروهات

سپیده هـــا همه تکرار صبـــــح پیشانــی ت

شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات

و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر

و بوســـه می زَنَمَت باز در لبـــی دیگر

به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت

بـــه سرزمین ستاره ، به نــــور باید رفت

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد

به آفتاب سلامــی دوباره باید کرد ...



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 13:13 توسط محرم قربانی زرنقی| |

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس



بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب



نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 19:6 توسط محرم قربانی زرنقی| |


روزنامه - رستوران - گویا آی تی - تک تمپ - قالب بلاگفا | مسکن ها - گرافیک - وبلاگ