شعرهای ناب

بهترین اشعار از بهترین شعراء

شعر زیبای صدای ناز می آید ( اقای عبّاس پور)

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 19:25  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

باز آی

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

 

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

 

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

 

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

 

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

 

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

 

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

 

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

 

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

 

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

 

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:14  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

فریاد

فریاد من از فراق یارست

 

و افغان من از غم نگارست

 

بی روی چو ماه آن نگارین

 

رخساره من به خون نگارست

 

خون جگرم ز فرقت تو

 

از دیده روانه در کنارست

 

درد دل من ز حد گذشتست

 

جانم ز فراق بی‌قرارست

 

کس را ز غم من آگهی نیست

 

آوخ که جهان نه پایدارست

 

از دست زمانه در عذابم

 

زان جان و دلم همی فکارست

 

سعدی چه کنی شکایت از دوست

 

چون شادی و غم نه برقرارست

 
 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:54  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

حدیث جوانی

http://rezakhat.persiangig.com/image/new_folder/rezafarrokh%20%2812%29.jpg

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام


خارم ولی بسایه گل آرمیده ام


با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق


همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام


چون خک در هوای تو از پا افتاده ام


چون اشک در قفای تو با سر دویده ام


 من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش


 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام


از جام عافیت می نابی نخورده ام


وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام


موی سپید را فلکم رایگان نداد


 این رشته را به نقد جوانی خریده ام


ای سرو پای بسته به آزادگی مناز


آزاده من که از همه عالم بریده ام


گر می گریزم از نظر مردمان رهی


عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:6  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

دلتنگی ...

 
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس
 

تو می توانی نیایی

 

امَا من

 

نمی توانم منتظر نباشم

 

همیشه منتظرت هستم...

 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 11:44  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

دلم هوای تو کرده ...

 
          دلم هوای تو کرده بگو چه کار کنم ؟
 
 
            مــثــل عـکـس رخ مــهـتـاب که افـتـاده در آب
 

                    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 14:22  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

قفس

 

نوبهار است، گل به بار است

 

ابر چشمم ژاله‌بار است

 

این قفس چون دلم تنگ و تار است

 

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

 

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

 

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

 

بیشتر کن

 

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

 

عمر حقیقت به سر شد

 

عهد و وفا پی‌سپر شد

 

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

 

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

 

راستی و مهر و محبت فسانه شد

 

قول و شرافت همگی از میانه شد

 

 

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

 

دیده تر شد

 

ظلم مالک، جور ارباب

 

زارع از غم گشته بی‌تاب

 

ساغر اغنیا پر می ناب

 

جام ما پر ز خون جگر شد

 

ای دل تنگ! ناله سر کن

 

از قویدستان حذر کن

 

از مساوات صرفنظر کن

 

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

 

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

 

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

 

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

 

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 14:55  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

 
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس
 
 
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش 
 
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم 
 
توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی 
 
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر 
 
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم 
 
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم 
 
ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور 
 
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم 
 
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم 
 
خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم 
 
مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود 
 
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند 
 
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد 
 
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم 
 
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت 
 
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید 
 
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت 
 
به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود 
 
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام 
 
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست 
 
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند 
 
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم 
 
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
 
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
 
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
 
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
 
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
 
همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
 
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
 
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
 
پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
 
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
 
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو
 
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
 
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
 
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
 
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
 
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
 
می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 13:31  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

باز کن پنجره را نوبت پرواز است




%باز کن پنجره را

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

باز کن پنجره را

تا دل تنگ مرا بوی بهار

ببرد تا هوسی

تا که ابری نشود خاطر یار

باز کن پنجره را

تا فضا تازه شود از نفسی

بشنود خاطر ما خاطره را

باز کن پنجره را

تا نفس تازه کنم

بنگارم اثری

باز کن پنجره را

تا من وابر بهار

اشک ریزان برویم

در پی رد نگار

کاش از خاطره ها

سبدی برگیرم

بوسه برخاک زنم

سحری درگیرم

شاهد هرشب من

سوخته در اتش من

کاش باران بدرد

پرده خواهش من

باز کن پنجره را

که دل تنگ مرا

بوی باران بهار

لحظه ای باز کند

نخورد غصه دلم

باز کن پنجره را

تا که پرواز کنم تا هوسم

بنشینم به برت

نفسی تازه کنم

فارغ از سردی دی

بپرم رو به بهار

باز کن پنجره را…








+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 13:46  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...


 گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...


سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد...


گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي......

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... سوخت پروانه ولی خوب جوابش را د



من از بالا بلندان شرمسارم


تُرا وعاشقی را دوست دارم


بنازم بر سلوک دستهایت


مُعّلم ای تو خورشید بهارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 20:3  توسط محرم قربانی زرنقی  | 

مطالب قدیمی‌تر