پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز ِ  درخت  باغچـــه  را  برملا  کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌هــای  تازه  بیــارد ،  خـدا  کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند،  وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در  را  بـــه  روی  حضــرت  پاییــــز  وا  کند...






ای کاشکی ...


ای کاشکی که یک شَبَکی، کنـــج باغکی

بودی چراغــــــکی، مِیَکی با ایاغــــــکی

معشوقکی، شکر لبکی، زود خشـــمکی

بد مستکی، جفا کنـــــــکی، تر دماغـکی

بوی پیراهن خونین کسی می آید...





حضرت عباس مشک تو همه دنیای من


ساحل آن مشک زخمی وسعت دریای من


ضجه می نوشم به یاد ناامیدی های مشک


مشک از تو اشک از من آخرین سقای من


ای ابو فاضل ؛علمدار دلم نام تو است


ما رایت غیرتو ای سرور ومولای من


با عمود آهنین بر ماه کوبیده کسی


ماه خونین است ؛غمگین ؛هرشب شبهای من


خم شده دیگر ستون خیمه ات میرآب نور


آسمان افتاده پایین بر غم ژرفای من


با رقیه مانده ام چشم انتظارت سالهاست


لحظه ی آخر تو تلقینم بده آقای من...



شعر ی زیبا از (مهدی اخوان ثالث)

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

از تهی سرشار

جويبار لحظه ها جاريست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بيند آب واندر آب بيند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن

وای اما با که بايد گفت اين

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاريست....


شعر  زیبای قاصدک از (اخوان ثالث)





قاصدک!


هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی ، اما، اما

گردِ بام و درِ من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند


قاصدک


در دلِ من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی، تو دروغ

که فریبی، تو فریب


قاصدک!

هان، ولی… آخر… ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با تو ام، آی! کجا رفتی؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم-

خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک


ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گریند



افسوس




رفتی تو و
 
رفت زندگانی افسوس !