چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم

اینک تو کجا هستی ای یار من!

آیا به مانند نسیم شب زنده داری می‌کنی؟

آیا ناله و فریاد دریاها را می‌شنوی و آیا به ضعف و خواری من می‌نگری

و از شکیبایی‌ام آگاهی؟؟

کجا هستی ای زندگی من!

اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت.

در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

کجا هستی ای عشق من ؟؟

آه !!!

چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم!

 

"مناجات از کتاب اشکی و لبخندی ، خلیل جبران"

عشق ومرگ"جبران خلیل جبران"

خداوندا !

مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من شود.

خانه ام به من گفت:

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد.

راه به من گفت:

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم.

اما من به خانه و راه ٬

به هر دو گفتم:

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای.

اگر این جا بسر برم در پس ِ ماندنم رفتنی هست.

و اگر بروم ٬ در پس ِ رفتنم ماندنی هست.

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند.

چگونه ایمان خود را برای زنده مانده از دست دهم؟

من می دانم که رؤیای آنان که بر پر می خوابند زیباتر از رؤیای آنان که

بر زمین می خوابند نیست.

و عجیب تر آن است ٬ هنگامی که از اندوه شکایت کنم!

زیرا لذت خود را در آن می یابم!

شعر زیبای حسّ غریب (جبران خلیل جبران)

  من نه عاشق بودم

    و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
    من خودم بودم و یک حس غریب

    که به صد عشق و هوس می ارزید

    من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

    گر چه در حسرت گندم پوسید

    من خودم بودم هر پنجره ای

    که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

    و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

    من نه عاشق بودم

    و نه دلداده به گیسوی بلند

    و نه آلوده به افکار پلید

    من به دنبال نگاهی بودم

    که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

    آرزویم این بود

    دور اما چه قشنگ

    که روم تا در دروازه نور

    تا شوم چیره به شفافی صبح

    به خودم می گفتم

    تا دم پنجره ها راهی نیست

    من نمی دانستم

    که چه جرمی دارد

    دستهایی که تهی ست

    و چرا بوی تعفن دارد

    گل پیری که به گلخانه نرست

    روزگاریست غریب

    تازگی میگویند

    که چه عیبی دارد

    که سگی چاق رود لای برنج

    من چه خوشبین بودم

    همه اش رویا بود

    و خدا می داند

    سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

زمستان


اگر زمستان بگوید :

بهار در قلب من است.

چه کسی باور می کند؟؟؟؟؟

در هر نقطه ای عشقی نهفته است ...


 جبران خلیل جبران

 

جبران خلیل جبران

عشق گل سرخ است ، دلش در سپیده دمان گشوده می شود ،

 

دو شیزگان، با نگاه خود ، زیبایی اش را می نوشد و آن را به

 

سینه می زنند .

 

عشق ، آشیانه ی گرم خوشبختی است ،

 

سرچشمه ی شادمانی و مهد آرامش و صفاست .

 

عشق ، لبخندی است ملیح بر لبان زیبایی .

 

وقتی کسی عاشق می شود ، همه ی رنج هایش را از

 

یاد می برد . زندگی عاشق ، بستر رویاهای رنگین است .

 

ای عشق ! تو چیستی که در دلم زبانه می کشی ،

 

نیرویم را می بلعی و مرا اسیر خود می سازی ؟

 

عشق ، رازی ست که در پس حجاب قرن ها

 

مخفی ست و گاهی سیمای خود را در تجربه های

 

ما نشان می دهد .

اشکهایت را پاک کن !

اشکهایت را پاک کن !

 

چرا که آن عشق که چشمان را گشوده و ما را به خدمتکاری

 

خویش ،وادار نموده ، برکات صبر و گذشته را به ما بخشیده است.

 

  خلیل جبران