بادها می وزند وبرگها فرو می ریزند ...



بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجل

ای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان گذر بکنید

روزگارم بشد بنادانی

من نکردم شما حذر بکنید





ميلامیلاد دو نور مبارک :ميلاد نبي اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق(ع)بر شما تبريک وتهنيت باد



ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتباد

نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد


شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد



شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست، اگر توانم که سفر کنم زدستت

بکجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

زمحبتت نخواهم که نظر کنم برویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

بکرشمهء عنایت نگهی بسوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که زخویشتن بپوشم

بکدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم، چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوئیم و جفا و ناز باشد

دگرش چو باز بینی، غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی بوفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد


بيا كه....

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو


بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو



شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار


چو روز گردد گویی در آتشم بی تو



دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا


همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو



اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا


دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو



پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو



چنان در قید مهرت پای بندم !

http://www.sarir.net/sarir/wp-content/uploads/img176.jpg

جمله معشوقان شكار عاشقان

بي‌دلان را دلبران جسته بجان


جمله معشوقان شكار عاشقان


هر كه عاشق ديديش معشوق دان


كو به نسبت هست هم اين و هم آن


تشنگان گر آب جويند از جهان


آب جويد هم بعالم تشنگان


چونك عاشق اوست تو خاموش باش


او چو گوشت مي‌كشد تو گوش باش


بند كن چون سيل سيلاني كند


ور نه رسوايي و ويراني كند


من چه غم دارم كه ويراني بود


زير ويران گنج سلطاني بود


غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر


همچو موج بحر جان زير و زبر


زير دريا خوشتر آيد يا زبر


تير او دلكش‌تر آيد يا سپر


پاره كرده وسوسه باشي دلا


گر طرب را باز داني از بلا


گر مرادت را مراق شكرست


بي‌مرادي نه مراد دلبرست


هر ستاره‌ش خونبهاي صد هلال


خون عالم ريختن او را حلال


ما بها و خونبها را يافتيم

جانب جان باختن بشتافتيم


اي حيات عاشقان در مردگي


دل نيابي جز كه در دل‌بردگي


من دلش جسته به صد ناز و دلال


او بهانه كرده با من از ملال


گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان


گفت رو رو بر من اين افسون مخوان


من ندانم آنچ انديشيده‌اي


اي دو ديده دوست را چون ديده‌اي


اي گرانجان خوار ديدستي ورا


زانك بس ارزان خريدستي ورا


هركه او ارزان خرد ارزان دهد


گوهري طفلي به قرصي نان دهد


غرق عشقي‌ام كه غرقست اندرين


عشقهاي اولين و آخرين


مجملش گفتم نكردم زان بيان


ورنه هم افهام سوزد هم زبان


من چو لب گويم لب دريا بود


من چو لا گويم مراد الا بود


من ز شيريني نشستم رو ترش


من ز بسياري گفتارم خمش


تا كه شيريني ما از دو جهان


در حجاب رو ترش باشد نهان


تا كه در هر گوش نايد اين سخن


يك همي گويم ز صد سر لدن




آه از تو سنگ دل که چه نامهربانی آه!

 

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

وان چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه

تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان

یا مه چارده که به سر برنهد کلاه

گل با وجود او چو گیاست پیش گل

مه پیش روی او چو ستارست پیش ماه

سلطان صفت همی‌رود و صد هزار دل

با او چنان که در پی سلطان رود سپاه

گویند از او حذر کن و راه گریز گیر

گویم کجا روم که ندانم گریزگاه

اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش

گویی دراوفتاد دل از دست من به چاه

دل خود دریغ نیست که از دست من برفت

جان عزیز بر کف دستست گو بخواه

ای هر دو دیده پای که بر خاک می‌نهی

آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه

حیفست از آن دهن که تو داری جواب تلخ

وان سینه سفید که دارد دل سیاه

بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند

آه از تو سنگ دل که چه نامهربانی آه

شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق

شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه

گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان

باشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه

بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت

از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه


قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر !

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع

تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم

که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست

همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست

که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت

قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب

پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال

چون بباید به سر راه تو بی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری

پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود

حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر

مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود


غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد!

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری

دل نخوانند که صیدش نکند دلداری

جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد

تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری

یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم

تو به از من بتر از من بکشی بسیاری

غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد

سوزنی باید کز پای برآرد خاری

می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست

نگذاری که ز پیشت برود هشیاری

می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی

که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری

خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند

حال افتاده نداند که نیفتد باری

سرو آزاد به بالای تو می‌ماند راست

لیکنش با تو میسر نشود رفتاری

می‌نماید که سر عربده دارد چشمت

مست خوابش نبرد تا نکند آزاری

سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی

مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری


گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد


رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمیرسد

کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت

تا ظن برم که روی تو ماست یا پری

تو خود فرشته‌ای نه از این گل سرشته‌ای

گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل

از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست

زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب

کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد

باری به یاد دوست زمانی به سر بری


چشم آهو




ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم
زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست
تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب
چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد
چشمی و هزار دانه لولو


تن آسوده چه داند !



نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری

عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری

زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت

کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری

تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد

من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری

کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی

وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری

عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند

همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری

طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم

شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری

ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان

به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری

آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی

یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری

هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید

که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری

سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد

خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری


که من عاشقم گر بسوزم رواست




شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت


که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟


بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من


چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود


همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد


که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست


تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام


تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت


همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع


نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای


همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر


ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن


مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست


اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض


فدائی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ


به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به طوفان سپار!

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل



گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **

شب فراق که داند که تا سحر چند ست

شب فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندان عشق دربندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست

پیام من که رساند به یار مهرگسل چ

... که برشکستی و ما را هنوز پیوندست

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومندست

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست


به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست
 
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکندست

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکندست

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوندست

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست



شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

 

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

نظری کن به من خسته که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن

کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج

ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند

شعر زیبایی از( سعدی)

مرا خود با تو سري در ميان هست


وگرنه روي زيبا در جهان هست



وجودي دارم از مهرت گدازان


وجودم رفت و مهرت همچنان هست


مبر ظن کز سرم سوداي عشقت


رود تا بر زمينم استخوان هست


اگر پيشم نشيني"دل نشاني"


وگر غايب شوي در دل نشان هست


به گفتن راست نايد شرح حسنت


وليکن گفت خواهم تا زبان هست


ندانم قامتست آن يا قيامت


که مي گويد چنين سرو روان هست؟


توان گفتن به مه ماني ولي ماه


نپندارم چنين شيرين دهان هست


بجز پيشت نخواهم سر نهادن


اگر بالين نباشد آستان هست


برو سعدي که کوي وصل جانان


نه بازاريست کآنجا قدر جان هست

دوستان یکدل

نه طريق دوستان است و نه شرط مهرباني كه به دوستان يكدل سر دست برفشاني



دلم از تو چون برنجد كه به رحم در نگنجد كه جواب تلخ گويي تو بدين شكردهاني



نفسي بيا و بنشين سخني بگو و بشنو كه به تشنگي بمردم در آب زندگاني


غم دل به كس نگويم كه بگفت رنگ رويم تو به صورتم نگه كن كه سرايرم بداني


عجبت نيايد از من سخنان سوزناكم عجب است اگر نسوزم چو به آتشم نشاني



نه خلاف عهد كردم كه حديث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني


اگرت به هركه دنيا بدهند حيف باشد و گرت به هرچه عقبي بخرند رايگاني



تو نظير من ببيني و بديل من بگيري عوض تو من نيابم كه به هيچ كس نماني



نه عجب كمال حسنت كه به صد زبان بگويم كه هنوز پيش ذكرت خجلم ز بي زباني


دل عارفان ربودند و قرار پارسايان همه شاهدان بصورت، تو بصورت و معاني



مزن اي عدو به تيرم كه بدين قدر نميرم خبرش بگو كه جانم بدهم به مژدگاني



مده اي رفيق پندم كه به كار در نبندم تو ميان ما نداني كه چه ميرود نهاني


بت من چه جاي ليلي كه بريخت خون مجنون اگر اين قمر ببيني دگر آن سمر نخواني


دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد نه به وصل ميرساني نه به قتل ميرهاني


اسیر نظر

از در درآمدي و من از خود بدر شدم گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا كه خبر ميدهد ز دوست صاحبخبر بيامد و من بيخبر شدم


گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود، بديدم و مشتاقتر شدم


چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت كاول نظر به ديدن او ديدهور شدم

بيزارم از وفاي تو يك روز و يك زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صيد من من خويشتن اسير كمند نظر شدم

                           گويند روي سرخ تو سعدي كه (چه) زرد كرد


 اكسير عشق در مسم آميخت زر شدم

جور یار

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم

نه قوتي كه توانم كناره جستن از او نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم


نه دست صبر كه در آستين عقل برم نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

ز دوستان به جفا سيرگشت مردي نيست جفاي دوست زنم گرنه مردوار كشم

چو ميتوان به صبوري كشيد جور عدو چرا صبور نباشم كه جور يار كشم

شرابخوردة ساقي ز جام صافي وصل ضرورت است كه درد سر خمار كشم

گلي چو روي تو گر در چمن به دست آيد كمينه ديده سعديش پيش خار كشم

ترك جان عزيز بتوان گفت ترك يار عزيز نتوانيم

ما گدايان خيل سلطانيم شهربند هواي جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود هرچه ما را لقب دهند آنيم


گر برانند و گر ببخشايند ره به جاي دگر نميدانيم

چون دلارام ميزند شمشير سر ببازيم و رخ نگردانيم

دوستان در هواي صحبت يار زر فشانند و ما سر افشانيم

مر خداوند عقل و دانش را عيب ما گو مكن كه نادانيم

هر گلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزاردستانيم

تنگچشمان نظر به ميوه كنند ما تماشاكنان بستانيم

تو به سيماي شخص مينگري ما در آثار صنع حيرانيم

هرچه گفتيم جز حكايت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم

سعديا بي وجود صحبت يار همه عالم به هيچ نستانيم

ترك جان عزيز بتوان گفت ترك يار عزيز نتوانيم

جانم می رود

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم              که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم     نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم

به‌هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم  شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد  دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نِشانی   که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم    که گر ز پای درآیم به در بَرَند به دوشم

بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم      که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن  سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل       که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شب عاشقان بیدل

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد     تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت    به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت    که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد

به کرشمه‌ی عنایت نگهی به سوی ما کن     که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم  به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟      تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم    که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی     که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران        اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

2 بیتی های زیبا از سعدی شیرازی

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را

واگاهی نیست مردم بیرون را

الا مگر آنکه روی لیلی دیدست

داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟

*

*

عشاق به درگهت اسیرند بیا

بدخویی تو بر تو نگیرند بیا

هرجور و جفا که کرده‌ای معذوری

زان پیش که عذرت نپذیرند بیا

*

*

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب

مانند تو آدمی در آباد و خراب

باشد که در آیینه توان دید و در آب

*

*

چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت

درمانش تحملست و سر پیش انداخت

یا ترک گل لعل همی باید گفت

یا با الم خار همی باید ساخت

*

*

دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت

چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت

پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت

آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت

*

*

روزی گفتی شبی کنم دلشادت

وز بند غمان خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت

وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟

شعری زیبا از سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

*

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی