جواب خط عاشق از (بیدل)



از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون، آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصت شمریهای نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم ولیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
چون سایه به حرمانکده فرصت هستی
روز سیهی بود که بیگاه نکردیم
بیدل! به عبث خون مخور از خجلت تحقیق
ماییم که خود را زخود آگاه نکردیم

عالم همه زین میکده بیهوش برآمد چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد حرفی به زبان آمده صد جلدکتابست عنقا به خیال که فراموش برآمد ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست آهیکه دل امروز کشد دوش برآمد بیمطلبی آینه، جمعیت دلهاست موجگهر از عالم آغوش برآمد کیفیت مو داشت گل شیب و شبابت پیش ازکفن این جلوه سیهپوش برآمد این دیر خرابات خیالیست که اینجا تا شعلهٔ جواله قدحنوش برآمد دونطبع همان منفعل عرض بزرگیست دستار نمود آبله پاپوش برآمد بر منظر معنیکه ز اوهام بلندست نتوان به خیالات هوس گوش برآمد صد مرحله طیکرد خرد در طلب اما آخرپی ما آن طرف هوش برآمد از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم فریاد که ساز همه خاموش برآمد دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد
ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را
گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش
از نال به زنجیرکشیدهست قلم را
با این قد و عارض به چمنگر بخرامی
گل، تاج به خاک افکند و سروعلم را
اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت
از فکر،کسی پی نبرد راه عدم را
عمریستکه در عالم سودای محبت
از نالهٔ من نرخ بلندست الم را
چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ
خاکم به بر خویشکشد نقش قدم را
از آه اثر باختهام باک مدارید
تیغم عوض خون همهجا ریخته دم را
مینای من و الفت سودای شکستن
حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را
تا چند زنی بال هوس در طلب عیش
هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را
بک معنی فردیمکه در وهم نگنجد
هرگه به تأمل نگری صورت هم را
خورشید ز ظلمتکدة سایه برون است
تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را
بیدل چوخزف سهل بودگوهر بیآب
از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را