چه میکشم؟!


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

 


شعر بسیار زیبای (ای وای مادرم )استاد شهریار تقدیم به همه ی مادران عزیز ...

جملات زیبا گیله مرد

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود
ای وای مادرم...

 


ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی!؟

tabiat (9)

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده عشق و محبت بودی

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را

که خود از رقت آن بیخود و بی هوش شدی

تو به صد نغمه زبان بودی و دلها همه گوش

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست

تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو

نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک

که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان

با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد

که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می دیدم

وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت

به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت

آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم

که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی


امشب اي ماه به درد دل من تسكيني


امشب اي ماه به درد دل من تسكيني


آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني


كاهش جان تو من دارم و من مي دانم


كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني


تو هم اي باديه پيماي محبت چون من


سر راحت ننهادي به سر باليني


همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئيد


امشب اي مه تو هم ازطالع من غمگيني


من مگر طالع خود در تو توانم ديدن


كه توام آينه بخت غبار آگيني


هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك


تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني


باغبان خار ندامت به جگر مي شكند


برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني


تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان


گر خود انصاف دهي مستحق نفريني


ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد


كه كند شكوه ز هجران لب شيريني


كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي داد


اي پرستو كه پيام آور فرورديني


شهريارا اگر آيين محبت باشد


چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني



شعر بسیار زیبای (حالا چرا؟!)





بی‌وفا حـــــالا که من افتـــــاده‌ام از پــا چرا؟

                                                           

                  آمدی،جانــــــــم به قربــــانت ولی حــالا چرا؟                         

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمــــــدی

سنگدل این زودتـــر می‌خواستی ،حـــالا چرا؟

عمر ما را مهلت امـــروز و فردای  تو نیست

من که یک امروز مهمـــــان توام ،فردا چرا؟

نازنینا مـــــا به نـــــــــاز تو جـــوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانــــــان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمــــــــــرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جــــــــواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خـــــــــواب آلود من ،لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پـــریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیــــــــا چرا؟

درخـــــــــزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفـــــــاداری بود ،غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کـــــــــردی سفر

این سفر راه قیــــــــامت می‌روی ،تنها چرا؟




جوانی


شعر زیبایی از (شهریار)


از زندگانيم گله دارد جوانيم

شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم


دارم هواى صحبت ياران رفته را

يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم


پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق

داده نويد زندگى جاودانيم


چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير

وز دور مژده ى جرس كاروانيم


گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا

من طاير شكسته پر آسمانيم


گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند

چون ميكنند با غم بى همزبانيم

اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانيم


گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود

برخاستى كه بر سر آتش نشانيم


شمعم گريست زار به بالين كه شهريار

من نيز چون تو همدم سوز نهانيم


شعری زیبا از (شهریار)

طوطی غمین نشسته که قنّاد می رود

شیرین دلش گرفته که فرهاد می رود

 

   چرخد زمان که یاد عزیزان مکن ولی

   عمــر عزیز هم مگر از یــاد می رود

 

      سرو و سمن گــرفتــه سرِ ره ز باغبــان

      کان سایه بین که از سر شمشاد می رود

 

         ایــن انس و الفتی که بود حاصل حیــات

         خود خرمن گلی است که بر باد می رود

 

            روزی بهم رسیدن و روزی جدا شدن

            دادی نــرفتــه نــوبــت بیداد مــی رود

 

               بر هر شکنج طرّه اش آویز چشم و دل

               این سرو نـاز بین که چه آزاد می رود

 

                  نوشادی است و آمد و با عاشقان خود

                  نوشی چشاند و باز به نوشاد می رود

 

                     فریاد عاشقان همه گو در گلو شکن

                     هرچند کار عشق ز فریاد مـی رود

 

                        گرد غمش به اشک فرو شوی، شهریار

                        وانگــاه شاد بــاش کــه دلشــاد می رود

گل من

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

از صلای ازلی تا به سکوت ابدی

یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من

اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه

نیست در کوی توام نامه رسانی گل من

گاه به مهر عروسان بهاری مه من

گاه با قهر عبوسان خزانی گل من

همره همهمه*ی گله و همپای سکوت

همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من

دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح

شهسواری و به رنگینه کمانی گل من

گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من

گه به خونم خط و گه خط امانی گل من

سر سوداگریت با سر سودایی ماست

وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من

طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی

طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من

شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی

چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من


شعری زیبا از شهریار

کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش

اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

ملال محبت

گاهي گر از ملال محبت برانمت

دوري چنان مكن كه به شيون برانمت

چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك

پيك شفاعتي است كه از پي دوانمت

تو گوهر سرشكي و دردانه صفا

مژگان فشانمت كه به دامن نشانمت

سرو بلند من كه به دادم نمي رسي

دستم اگر رسد به خدا مي رسانمت

پيوند جان جدا شدني نيست ماه من

تن نيستي كه جان دهم و وارهانمت

ماتم سراي عشق به آتش چه مي كشي

فردا به خاك سوختگان مي كشانمت

تو ترك آبخورد محبت نمي كني

اينقدر بي حقوق هم اي دل ندانمت

اي غنچه گلي كه لب از خنده بسته اي

بازآ كه چون صبا به دمي بشكفانمت

يك شب به رغم صبح به زندان من بتاب

تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

چوپان دشت عشقم و ناي غزل به لب

دارم غزال چشم سيه مي چرانمت

لبخند كن معاوضه با جان شهريار

تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت

دیدار آشنا

ماهم كه هاله اي به رخ از دود آهش است

دائم گرفته چون دل من روي ماهش است

ديگر نگاه، وصف بهاري نمي كند

شرح خزان دل به زبان نگاهش است

ديدم نهان فرشته شرم و عفاف او

آورده سر به گوش من و عذرخواهش است

بگريخته است از لب لعلش شكفتگي

دائم گرفتگي است كه بر روي ماهش است

افتد گذر او به من از دور و گاهگاه

خواب خوشم همين گذر گاهگاهش است

هر چند اشتباه از او نيست ليكن او

با من هنوز هم خجل از اشتباهش است

اكنون گلي است زرد ولي از وفا هنوز

هر سرخ گل كه در چمن آيد گياهش است

اين برگهاي زرد چمن نامه هاي اوست

وين بادهاي سرد خزان پيك راهش است

در گوشه هاي غم كه كند خلوتي به دل

ياد من و ترانه من تكيه گاهش است

من دلبخواه خويش نجستم ولي خدا

با هر كس آن دهد كه به جان دلبخواهش است

در شهر ما گناه بود عشق و شهريار

زنداني ابد به سزاي گناهش است

غزال رمیده

نوشتم اين غزل نغز با سواد دو ديده

كه بلكه رام غزل گردي اي غزال رميده

سياهي شب هجر و اميد صبح سعادت

سپيد كرد مرا ديده تا دميد سپيده

نديده خير جواني غم تو كرد مرا پير

برو كه پير شوي اي جوان خير نديده

به اشك شوق رساندم ترا به اين قد و اكنون

به ديگران رسدت ميوه اي نهال رسيده

ز ماه شرح ملال تو پرسم اي مه بي مهر

شبي كه ماه نمايد ملول و رنگ پريده

بهار من تو هم از بلبلي حكايت من پرس

كه از خزان گلشن خارها به ديده خليده

به گردباد هم از من گرفته آتش شوقي

كه خاك غم به سر افشان به كوه و دشت دويده

هواي پيرهن چاك آن پري است كه ما را

كشد به حلقه ديوانگان جامه دريده

فلك به موي سپيد و تن تكيده مرا خواست

كه دوك و پنبه برازد به زال پشت خميده

خبر ز داغ دل شهريار مي شوي اما

در آن زمان كه ز خاكش هزار لاله دميده

مرغ بهشتی

شبي را با من اي ماه سحرخيزان سحركردي

سحر چون آفتاب از آشيان من سفركردي

هنوزم از شبستان وفا بوي عبير آيد

كه چون شمع عبيرآگين شبي با من سحركردي

صفا كردي و درويشي بميرم خاكپايت را

كه شاهي محشتم بودي و با درويش سركردي

چو دو مرغ دلاويزي به تنگ هم شديم افسوس

هماي من پريدي و مرا بي بال و پر كردي

مگر از گوشه چشمي وگر طرحي دگر ريزي

كه از آن يك نظر بنياد من زير و زبر كردي

به ياد چشم تو انسم بود با لاله وحشي

غزال من مرا سرگشته كوه و كمر كردي

به گردشهاي چشم آسماني از همان اول

مرا در عشق از اين آفاق گرديها خبركردي

به شعر شهريار اكنون سرافشانند در آفاق

چه خوش پيرانه سر ما را به شيدائي سمركردي

شعر زیبای سیه چشمان شیرازی از(شهریار)

دل و جانيكه دربردم من از تركان قفقازي

به شوخي مي برند از من سيه چشمان شيرازي

من آن پيرم كه شيران را به بازي برنميگيرم

تو آهووش چنان شوخي كه با من ميكني بازي

بيا اين نرد عشق آخري را با خدا بازيم

كه حسن جاودان بردست عشق جاودان بازي

ز آه همدمان باري كدورتها پديد آيد

بيا تا هر دو با آيينه بگذاريم غمازي

غبار فتنه گو برخيز از آن سرچشمه طبعي

كه چون چشم غزالان داند افسون غزل سازي

به ملك ري كه فرسايد روان فخررازيها

چه انصافي رود با ما كه نه فخريم و نه رازي

عروس طبع را گفتم كه سعدي پرده افرازد

تو از هر در كه بازآيي بدين شوخي و طنازي

هر آنكو سركشي داند مبادش سروري اي گل

كه سرو راستين ديدم سزاوار سرافرازي

گر از من زشتئي بيني به زيبائي خود بگذر

تو زلف از هم گشائي به كه ابرو در هم اندازي

به شعر شهريار آن به كه اشك شوق بفشانند

طربناكان تبريزي و شنگولان شيرازي

غم هجران

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام

نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام  

 شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

 از اشک شوق نیز دو چشمم معاف دار

کز این دو چشم اب فراوان کشیده ام

 جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش دل جان کشیده ام

 دیگر گذشت از سر و سامان من مپرس

من بی تو دست از این سروسامان کشیده ام

 تنها نه حسرتم غم هجران یار بود

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

 بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

 دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف

وین یک طرف که غم دونان کشیده ام

 ای تا سحر به علت دندان نخفته شب

با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

 از سر کشی طبع بلند است شهریار

 پای قناعتی که به دامان کشیده ام

شعری زیبا از(شهریار)

باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی

باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی


شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل‌خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته‌ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:


پیام به انیشتین

انیشتین یک سلام ناشناس البته می بخشی،

دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طره ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها

دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

انیشتین آفرین بر تو ،

خلاء با سرعت نوری که داری، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انیشتین ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم

اصالت نیست در ماده.

انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد

انیشتین اژدهای جنگ ...!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را.

انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را

کلید عشق را بردار و حل این معما کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.

انیشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن.

بنال ای نی که من غم دارم امشب

بنال ای نی که من غم دارم امشب


نه دلسوز و نه همدم دارم امشب



دلم زخم است از دست غم یار


هم از غم چشم مرهم دارم امشب



همه چیزم زیادی میکند، حیف!!!


که یار از این میان کم دارم امشب



چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل


همه عیشی فراهم دارم امشب



ندانستم که بوم شام رنگین


به بام روز خرم دارم امشب



برفت و کوره ام در سینه افروخت


ببین آه دمادم دارم امشب



به دل جشن عروسی وعده کردم


ندانستم که ماتم دارم امشب



درآمد یار و گفتم دم گرفتی


دمم رفت و همه غم دارم امشب



به امید اینکه گل تا صبحدم هست


به مژگان اشک شبنم دارم امشب



مگر آبستن عیسی است طبعم


که در دل بار مریم دارم امشب



سر دل کندن از لعل نگارین


عجب نقشی به خاتم دارم امشب



اگر روئین تنی باشم به همت


غمی همتای رستم دارم امشب



غم دل با که گویم شهریارا


که محرومش زمحرم دارم امشب

شعر حیدر بابای شهریار

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

(١)
حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من



 (٥)
حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى

 

(٥)
حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟



(
٦)
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار

 



(
٦)
حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود




(٧)
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى


(٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نيست که عمر است در گذر
نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم
ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم


(١٢)
حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا

 

(١٢)
شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم
کنده است مهر را ز دل و کور گشته ايم
زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم
اين خلق را به جان هم انداخته است ديو
خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو




(١٩)
حيدربابا ، کندين گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامين ئييوب ، ياتاندا
آى بولوتدان چيخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه ميزده چوخلى غم و غصّه ده

 

 

 (١٩)
حيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان
خوردند شام خود که بخوابند کودکان
وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان
از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن
چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن


(٤٥)
حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى

(٤٥)
حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند
ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند
گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند
خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان
چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان




(٤٩)
حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى

(٤٩)
دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد
کشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد
ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد
بر هر که هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است




(٦٦)
حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى

 

 (٦٦)
گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه
چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان

آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان


(٦٨)
حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى
آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى
زندگانليق بير قارانليق زينداندى
بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ
بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ

(٦٨)
خندان شده است غنچة گل از براى دل
ليکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل
زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل
کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند
زين تنگنا گريزد و خود را رها کند




(٧٣)
حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن
قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن
اوْ سيلديريم داشلارينان اوْينارکن
قوْزان ، منيم همّتيمى اوْردا گؤر
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر

(٧٣)
تا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار
با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار
برخيز و نقش همّت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر


 




(٧٥)
حيدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگينان
نامردلرين بورونلارين اوْغگينان
گديکلرده قوردلارى توت ، بوْغگينان
قوْى قوزولار آيين-شايين اوْتلاسين
قوْيونلارون قويروقلارين قاتلاسين

 

 

 



 (٧٥)
مردانِ مرد زايد از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگير و بکن زير خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند
وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

(٧٦)
حيدربابا ، سنوْن گؤيلوْن شاد اوْلسون
دوْنيا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون
سنَّن گئچن تانيش اوْلسون ، ياد اوْلسون
دينه منيم شاعر اوْغلوم شهريار
بير عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار



(٧٦)
حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !
وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

سه تار من

نالد به حال زار من امشب سه تار من


این مایه تسلی شب های تار من


ای دل ز دوستان وفادار روزگار


جز ساز من نبود کسی سازگار من


در گوشه غمی که فراموش عالمی است


من غمگسار سازم و او غمگسار من


اشک است جویبار من و ناله سه تار


شب تا سحر ترانه این جویبار من


چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه


یادش به خیر خنجر مژگان یار من


رفت و به اختران سرشکم سپرد جای


ماهی که آسمان بربود از کنار من


آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود


ای مایه قرار دل بیقرار من


در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا


روزی وفا کنی که نیاید به کار من


از چشم خود سیاه دلی وام میکنی


خواهی مگر گرو بری از روزگار من


اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان


بیدار بود دیده شب زنده دار من


من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک


بختش بلند نیست که باشد شکار من


یک عمر در شرار محبت گداختم


تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من


جز خون دل نخواست نگارندهٔ سپهر


بر صفحهٔ جهان رقم یادگار من


زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل


تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من


در بوستان طبع حزینم چو بگذری


پرهیز نیش خار من ای گلعذار من


من شهریار ملک سخن بودم و نبود


جز گوهر سرشک در این شهریار من

نی محزون از شهریار

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟!

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه  
 ز
نده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز 
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل 
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند 
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن 
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست 
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم 
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند 
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟!

مناظره حافظ و صائب و شهریار حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

  صائب :

   اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
   به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را
   هر آن که چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
   نه چون حافظ که بخشیده سمرقند و بخارا


      شهریار:

         اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
         به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
         هر آن که چیزمی بخشد به سان مرد می بخشد
         نه چون صائب که بخشیده سرو دست و تن و پا را
         سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
         نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

شهر یار

نه وصلت دیده بودم کاشـکی ای گل نه هـجرانت

که جــانم در جــوانی سوخت ای جـانم به قربانت


تحمـل گفتـی و مـن هـم کـه کـردم سـال ها اما

چـقـدر آخـر تـحـمـل بـلـکه یـادت رفـتـه پـیـمــانـت


تـمنـای وصـالـم نـیـسـت عـشـق من مگیر از مـن

بـه دردت خـو گـرفـتـم نـیـسـتـم در بـنـد درمـانــت


چه شبـهایی که چون سایه خـزیدم پای قـصر تو

بـه امـیـدی که مـهـتـاب رخـت بـیــنـم در ایـوانــت


دل تـنـگـم حـریـف درد و انــدوه فـــراوان نـیـسـت

امــان ای ســنـــگــدل از درد و انـــدوه فــراوانــت

 

" شهریار"

سن یاریمین قاصیدی سن .. (استاد شهریار)

سن ياريمين قاصيدي ســـن

ايلش سنه چاي دئمـــــــيشم

خيالينـــــــي گؤندريـــــب دي

بس كي من آخ واي دئميشم

آخ گئجه لر ياتماميشــــــام

من سنه لاي ـ لاي دئميشم

 سن ياتالي من گؤزومــــه

اولدوزلاري ساي دئميشـم

 هركس سنه اولدوز دئيـــه

اؤزوم سنه آي دئــــــميشم

 سندن سونرا حيــــــاته من

شيرين ديسه زاي دئميشـم

 هر گؤزلدن بير گول آليــب

سن گؤزله پاي دئميشــــــم

 سنين گون تك باتمــاغيني

آي باتانا تـــــاي دئمــــــيشم

 ايندي يايـــا قـــيش دئييــــرم

سابيق قيشــا ياي دئمــــيشم

گاه تويونو يـــــاده ســـــاليب

من دلي نــاي ـ نــاي دئميشم

 سونـرا يئنه ياســــــــه باتيب

آغلاري هاي ـ هاي دئمـيشم

اتك دولـــــو دريــــا كيمــــي

گؤز ياشيما ، چاي دئمـــيشم

عؤمره سورن من قارا گون

آخ دئميشم ، واي دئميشم


مستی رویا....( استاد شهریار)

آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود


نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود

عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود


لب ، همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود ، امّا مست و بی پروا نبود


در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود


در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود


دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود


بر لبِ لرزان من ، فریادِ دل ، خاموش بود

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود


جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ

آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود

باید از محشر گذشت ... (شهریار)

باید از محشر گذشت

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست ،

گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است ،

عذر میخواهم پری ...

 من نمیگنجم در آن چشمان تنگ ،

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند ،

روی جنگلها نمی آیم فرود ،

شاخه زلفی  گو مباش ، 

آب  دریا ها کفاف تشنه این درد نیست ،

بره هایت میدوند ،

 جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو ...

یک شب مهتابی از این تنگنای  بر فراز کوها پر میزنم،   

میگذارم میروم ،

 

ناله خود میبرم ،

دردسر کم میکنم ...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح می آید بگوش ،

کبر فرعونی و سحر سامریست ،

دست موسی و محمد با من است ،

میروی ، وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست ،

صـبـح چنـدان دور نیست ...

غزل دوست ندیدم از (شهریار )


به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم

ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود

ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست

چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی

که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود

به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت

که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه

که خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین

به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

غزل زندان زندگی از (شهریار )

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم