تقدیم به پادشه خوبان ومنتظران واقعیش...


آثارهنرمندان ایران/عزیزی هنر/گزارش مصور از ورکشاپ خوشنویسی با قلم کتیبه توسط هنرمند گرامی آقای علی خیری در رواق هنرهای ایرانی برج میلاد

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی


همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی


مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی


ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی


سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی


به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی


در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی





غزلی زیبا ودلنشین از (فخر الدین عراقی )







دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی‌دانم

همه هستی تویی فی‌الجمله این و آن نمی‌دانم

 

به جز تو در همه عالم دگر عالم نمی‌بینم

به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

 

به جز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم

به جز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

 

چه آرم بر در وصلت که دل لایق نمی‌افتد

چه بازم در ره عشقت که جان شایان نمی‌دانم

 

یکی دل داشتم پرخون شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون در این دوران نمی‌دانم

 

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت

چه می‌خواهد از این مسکین سرگردان نمی‌دانم

 

اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان

اگر قصد دگر داری من این و آن نمی‌دانم

 

مرا با توست پیمانی تو با من کرده‌ای عهدی

شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان نمی‌دانم

 

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم **

 

چه بی روزی کسم یارب که از وصل تو محرومم

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان نمی‌دانم **

 

چو اندر چشم هر ذره چو خورشید آشکارایی

چرایی از من حیران چنین پنهان نمی‌دانم **

 

به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم

چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم **

 

نمی‌یابم تو را در دل نه در عالم نه در گیتی

کجا جویم تو را آخر من حیران نمی‌دانم **

 

عجب تر آن که می‌بینم جمال تو عیان لیکن

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان نمی‌دانم **

 

همی دانم که روز و شب جهان روشن به روی توست

ولیکن آفتابی یا مه تابان نمی‌دانم **

 

به زندان فراقت در عراقی پایبندم شد

رها خواهم شدن یا نه از این زندان نمی‌دانم **

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم

در دیدهٔ هر عاشق او بود همه لایق

وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم

دلدار دل افگاران غم‌خوار جگرخواران

یاری ده بی‌یاران، هرجا همه او دیدم

مطلوب دل در هم او یافتم از عالم

مقصود من پر غم ز اشیا همه او دیدم

دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس

او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم

آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین

فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم

دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها

او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم

هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه

کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم

در میکده و گلشن، می‌نوش می روشن

میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم

در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو

جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم



هم دل از دست رفته، هم دلدار؟


چون ننالم؟ چرا نگریم زار؟

چون نمویم؟ که می‌نیابم یار

کارم از دست رفت و دست از کار

دیده بی‌نور ماند و دل بی‌یار

دل فگارم، چرا نگریم خون؟

دردمندم، چرا ننالم زار؟

خاک بر فرق سر چرا نکنم؟

چون نشویم به خون دل رخسار؟

یار غارم ز دست رفت، دریغ!

ماندم، افسوس، پای بر دم مار

آفتابم ز خانه بیرون شد

منم امروز و وحشت شب تار

حال بیچاره‌ای چگونه بود؟

رفته از سر مسیح و او بیمار

خود همه خون گریستی بر من

بودی ار دوستی مرا غم‌خوار

روشنایی ده رفت، افسوس!

منم امروز و دیده‌ای خونبار

آن چنانم که دشمنم چو بدید

زار بگریست بر دل من، زار

خاطر عاشقی چگونه بود

هم دل از دست رفته، هم دلدار؟

سوختم ز آتش جدایی او

مرهمم نیست جز غم و تیمار

روز و شب خون گریستی بر من

بودی ار چشم بخت من بیدار

کارم از گریه راست می‌نشود

چه کنم؟ چیست چارهٔ این کار؟

دلم از من بسی خراب‌تر است

خاطرم از جگرم کباب‌تر است



شعری زیبا از (عراقی)


بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد

بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد

بیا، که وقت بهار است و موسم شادی

مدار منتظرم، وقت کار میگذرد

ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی

که عیش تازه کنم، چون بهار میگذرد

نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم

غمی که بر دل این جان فگار میگذرد

ز جام وصل تو ناخورده جرعه‌ای دل من

ز بزم عیش تو در سر خمار میگذرد

سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی

به دیده گفت دلم: کان شکار میگذرد

چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید

که نعره میزد هر یک که: یار میگذرد

به گوش جان عراقی رسید آن زاری

از آن ز کوی تو زار و نزار میگذرد

کوی خرابات


شعری زیبا از (عراقی )

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است


هشیاری و مستیش همه عین نماز است


آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز


آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است


اسرار خرابات بجز مست نداند


هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟

تا مستی رندان خرابات بدیدم


دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است


خواهی که درون حرم عشق خرامی؟


در میکده بنشین که ره کعبه دراز است


هان! تا ننهی پای درین راه ببازی


زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است


از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد


در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟


در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست


محمود پریشان سر زلف ایاز است


زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت


جان همه مشتاقان در سوز و گداز است


چون بر در میخانه مرا بار ندادند


رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است


آواز ز میخانه برآمد که: عراقی

در باز تو خود را که در میکده باز است

 در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت

این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد

بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد

بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد

بیا، که وقت بهار است و موسم شادی

مدار منتظرم، وقت کار می‌گذرد

ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی

که عیش تازه کنم، چون بهار می‌گذرد

نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم

غمی که بر دل این جان فگار می‌گذرد

ز جام وصل تو ناخورده جرعه‌ای دل من

ز بزم عیش تو در سر خمار می‌گذرد

سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی

به دیده گفت دلم: کان شکار می‌گذرد

چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید

که نعره می‌زد هر یک که: یار می‌گذرد

به گوش جان عراقی رسید آن زاری

از آن ز کوی تو زار و نزار می‌گذرد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد


وز خواب خوش هستی بیدار نخواهم شد


امروز چنان مستم از باده ی دوشینه


تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد


تا هست ز نیک و بد در کیسه ی من نقدی


در کوی جوانمردی عیّار نخواهم شد


آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری


جز بر در میخانه این بار نخواهم شد


از توبه و قرّابی بیزار شدم، لیکن


از رندی و قلاّشی بیزار نخواهم شد


چون یار من او باشد بی یار نخواهم ماند


چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد


تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم


تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت 


چون ساخته ی دردم در حلقه نیارامم


چون سوخته ی عشقم در ناز نخواهم شد


تا هست عراقی را در درگه او بازی


بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید  که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی

همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی

مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟ به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی

به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی

در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی

عارفانه زیبا از (عراقی)

 ز دو  دیده  خون  فشانم  ز غمت شب  جدایی   

                                               چه  کنم ؟ که  هست  اینها  گل  خیر   آشنایی

همه  شب  نهاده  ام  سر چو سگان بر آستانت   

                                                که   رقیب   در   نیاید   به   بهانه    ی    گدایی

مژه   ها   و   چشم   یارم  به  نظر  چنان نماید   

                                                 که  میان   سنبلستان   چرد    آهوی    ختایی

در گلستان چشمم  ز چه  رو  همیشه باز است؟

                                                 به  امید  آنکه  شاید  تو  به  چشم  من در آیی

سر   برگ   گل  ندارم  ز  چه  رو  روم  به گلشن   

                                                  که   شنیده  ام  ز  گلها  همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این؟به کدام ملت است این

                                                  که  کشند  عاشقی  را  که تو عاشقم چرایی

به  طواف   کعبه   رفتم   به   حرم   رهم   ندادند

                                                  که   برون   در   چه کردی؟ که درون خانه آیی

به    قمار    خانه    رفتم    همه     پاکباز   دیدم 

                                                  چو   به   صومعه   رسیدم  همه  زاهد   ریایی

در   دیر   میزدم   من  ،  که  یکی  ز   در  در  آمد

                                                 که : درآ  درآ عراقی ،  که تو  خاص از آن مایی