یا امام حسین (ع)

 با كاروان كربلا

کبوتر

اين حسين کيست که دلها همه ديوانه اوست

 

اين چه شمعي است که جانها همه پروانه اوست

........................................................................

هرکه سرباز خدا نيست نماند برود


         هرکه در بند وفا نيست نماند برود

..................................................................

خدايا امتحان سختي از حسين (ع) گرفتي

خدايا موسي را از درياي طوفاني گذراندي و كليم الله كردي

خدايا ابراهيم را به امتحان سر نبريده اسماعيل خليل الله  كردي

ولي خدايا با حسين (ع) چه كردي؟

...............................................................................................

خدايا مسيح را از فتنه يهودا رهاندي و به اسمان بردي و روح الله كردي

خدايا انبياء  واولياء را به يكي دو بلا امتحان كردي و خلعت دادي

ولي ببين با حسين چه كردي

.............................................................................................

خدايا 70 بلا در 7  سال بر ايوب نازل كردي و عاقبت مزدش را در همين دنيا دادي

ولي  خدايا 7000 بلا را در 7 روز بر حسين (ع) نازل كردي

ببين با حسين ع چه كردي.............با حسين..........چه كردي ......................كردي

 

..........................................................................................

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

............................................................................................

مقام امام حسین(ع) در روایات

 

در حديث صحيحي آمده است: پيامبري نيست مگر اين که سرزمين کربلا را زيارت کرده و به آن سرزمين خطاب کرده که ماه درخشنده‌اي را در تو دفن مي‌نمايند.

حضرت نوح در کربلا

وقتي کشتي نوح بر روي آب سير مي‌کرد به سرزميني رسيد که نوح از تلاطم شديد آن ترسيد که کشتي غرق شود. گفت:"طفت الدنيا و ما اصابني فرع مثل هذه الارض"؛ همه دنيا را دور زدم و مثل اين سرزمين، دلهره و نگراني به من دست نداد، ‌جبرئيل نازل شد و گفت: "اينجا سرزمين کربلا و قتلگاه حسين عليه السلام فرزند آخرين پيغمبر خدا است." حضرت نوح و اصحابش براي مظلوميت آن حضرت گريه کردند و بر قاتلش لعن نمودند.

حضرت ابراهیم در کربلا

شيخ الانبياء، حضرت ابراهيم عليه السلام وقتي سوار بر اسب بود، از اين سرزمين مي‌گذشت، پاي اسبش لغزيد و از اسب زمين خورد و سرش شکست، گفت:"الهي ما حدث مني؟"؛ خدايا! چه لغزشي از من سر زده که اين چنين شد؟ به اراده الهي اسبش به سخن آمده و گفت: اين سرزمين کربلاست و فرزند آخرين پيامبر الهي را در اينجا مي‌کشند؛ به خاطر همدردي با خون پاک آن عزيز زهرا خون سرت جريان پيدا کرد.


حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلوات الله علیه در کربلا

ححضرت فرمودند مرا به سرزميني سير دادند، که گفته مي‌شد اينجا کربلاست (سرزمين حزن و اندوه) "و اُريتُ فيهِ مَصرَعَ الحُسَينِ عليه السلام وَ اصحابه؛ و در آنجا قتلگاه فرزندم حسين و اصحاب با وفايش را به من نشان دادند، و در آنجا يک مجلس سوگواري و عزاداري برپا شد.


حضرت سید الاوصیاء امیرالمومنین (ع) در کربلا

ابن عباس مي‌گويد: همراه حضرت علي عليه السلام در مسير صفين بودم، وقتي به دشت کربلا (ساحل فرات) رسيديم پياده شديم. ناگهان آن حضرت با صداي بلند گريه کردند و فرمودند: "يَابنَ عباس أتعرف هذا الموضع؟"؛ آيا اين سرزمين را مي‌شناسي؟ عرض کردم: نمي‌شناسم. حضرت فرمودند: اگر مانند من مي‌شناختي از اينجا نمي‌گذشتي مگر اين که مانند من گريه مي‌کردي ... اين را فرمودند و گريه زيادي کردند طوري که اشک از محاسن شريف آن حضرت جاري و بر سينه مبارکشان مي‌ريخت. فرمودند: "اين سرزمين کربلاست، که محل شهادت حسينم و هفده نفر از نسل من و فاطمه زهرا سلام الله عليها مي‌باشد و مانند مکه و مدينه و بيت المقدس شناخته مي‌شود.


زیارت امام حسین (ع) بزرگترین ارزش

امام صادق عليه السلام فرمودند: زيارت امام حسين عليه السلام از هر عمل پسنديده‌اي ارزش و فضيلتش بيشتر است.


افتخار زمین کربلا

امام صادق (ع) فرمودند:

زمين کعبه گفت: کيست مثل من، و حال آن که خانه خداوند متعال بر من بنا شده و مردم از اطراف و اکناف به طرف من مي‌آيند و حرم امن الهي قرار داده شده‌ام

و چه فضيلت‌هايي که براي زيارت اين مکان مقدس وارد شده (از آن جمله: حضرت علي ابن الحسين عليهماالسلام فرمودند: تسبيح گفتن در مکه افضل است از خراج و ماليات که در راه خدا انفاق شود.(1)

و حضرت باقر عليه السلام مي‌فرمايند: سجده کننده در مکه به منزله در خون غلطيدن در راه خداست. در روايتي ديگر آورده‌اند که طعام خوردن در مکه به منزله روزه داشتن در غير مکه است. و راه رفتن در مکه عبادت خداوند است.(2) و در ادعيه بسياري درخواست زيارت خانه خدا وارد شده است.

با اين حال خداوند به زمين کعبه خطاب کرد: ساکت باش که فضيلت تو در برابر فضايل زمين کربلاي حسين چون سوزني باشد و اگر نبود خاک و تربت کربلا، هرگز تو را فضيلت نداده بودم و اگر کساني که کربلا ايشان را در بردارد (حضرت سيد الشهدا و اصحابش) نبودند، تو را و آنچه تو هم اکنون به آن فخر مي‌کني نمي‌آفريدم.

خداوند کربلا را بهترین زمین در بهشت قرار داده است


مقایسه انفاق در حج و در مسیر کربلا

عبدالله بن سنان مي‌گويد: به امام صادق عليه السلام عرض کردم: فدايت شوم پدرت درباره انفاق در راه حج مي‌فرمودند به هر درهمي که در اين راه خرج کني براي او هزار درهم حساب مي‌شود. کسي که در مسير زيارت امام حسين عليه السلام انفاق مي‌کند براي او چيست؟ حضرت فرمودند: به هر درهمي که در اين مسير صرف مي‌کند: هزار هزار هزار(تا ده مرتبه هزار را تکرار کردند) براي او حساب مي‌شود و علاوه بر اين رضايت و خشنودي خداوند و دعاي خير پيامبر اکرم صلي اله عليه و آله و حضرت علي عليه السلام و ائمه معصومين عليه السلام براي اوست.(3)


سپیده


غنیمت دان امروز را که زندگی واقعی همین است و همین خواهد ماند تمام واقعیت ها و حقایق هستی تو همچون برومندی ها افتخارات،کامیابی ها ودرخشندگی ها همگی در مسیر کوتاه و جریان زود گذر ان خوابیده است گذشته،خیال و آینده رویایی بیش نیست هر آن که قدر امروز را دانست خاطره ی دیروز را با خوش بینی تلقی خواهد کرد و رویای فردا را با امیدواری پس امروز را غنیمت دان و از ته دل فریاد کن سلام بر سپیده دم

من زنم

باید باکره باشى، باید پاک باشى!

براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است

قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
 
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس

از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟

بیچاره سرخ می شود ... و جوابش را ...

باور کن به خودش هم نمی دهد ...........

دردم می آید

از این همه بی کسی دردم می آید
سمین دانشور

کوروش

مردم اغلب بي انصاف و بي منطق و خودمحورند. آنان را ببخش. اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم ميكنند، ولي مهربان باش. اگر شريف و درستكار باشي فريبت ميدهند، ولي شريف و درستكار باش. نيكي هاي امروزت را فراموش ميكنند، ولي نيكوكار باش. بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر كافي نباشد،... و در نهايت ميبيني هر آنچه كه هست همواره ميان تو و خداوند است نه ميان تو و مردم (كوروش بزرگ)ر

السلام علی الحسین

به كدامين گناه ناكرده ، به كدام اشتباه كشته شديد ؟
که به پيشاني چروك زمان مثل خطي به خون نوشته شديد
از كدام آب و گل ؟ كدام اقليم ؟ از كدام آسمان ؟ كجاي بهشت ؟
نازنينان چگونه اينهمه سال برتر از آدم و فرشته شديد؟
و خدا حتما از همان اول ، از همان روزهاي آغازين
خاكتان را ز نينوا برداشت و به درياي خون سرشته شديد
رودها سر به زير و شرمنده ، ابرها بي قرار و سرگردان
راويان هميشه عطشان حال و آينده و گذشته شديد
سالياني دراز رفته ، هنوز ظهر روز دهم سياپوش است
و زمين ناله مي زند :خوبان ! ‌به كدامين گناه كشته شديد…؟!

غ بار لبخند

می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
 مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
 او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگی نزدیک او
 دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه میزد خنده تاریک ا

شعر

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

در گلستانه....

 

 

 


                      

 

                      دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .


پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک


لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

معشوق من (فروغ )


 

معشوق من


با آن تن برهنه ی بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

خط های بی قرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال میکنند

معشوق من

گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواریست

گویی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه ی قدرت را

تایید میکند

او وحشیانه آزاد ست

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نامسکون

او پاک میکند

با پاره های خیمه مجنون

از کفش خود غبار خیابان را

معشوق من

همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال

گویی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او مردیست از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبایی

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غمهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته ی پستانهایم پنهان نموده ام

 

فروغ فرخزاد

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
 

دوره گرد

یاد دارم یک غروب سرد سرد .........

می گذشت از توی کوچه دوره گرد

دوره گردم ، کهنه قالی میخرم

 دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زدو بغضش شکست

اول سال است نان در خانه نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟

بوی نان تازه هوش  ما را برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از این خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

حتم دارم که خدا آنجا نبود!!!

باز آواز درشت دوره گرد

پرده اندیشه ام را پاره کرد:

دوره گردم ، کهنه قالی میخرم

 دست دوم جنس عالی میخرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید!!!؟؟

پروانه ها

گاهی پروانه ها هم
اشتباه عاشق میشوند
بجای شمع
گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …/!/

منا جات یک دانش اموز تنل

الهی سوگند به بلندی درخت چنار و به ترشی رب انار ترحمی بنما بر این

بنده بی بخار بی کارو بی عار که دمارش را بر آورده روزگار.

  ای خالق مدرسه وای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه ای خدای عزیزم

بیزارم از این نیمکت و میزم دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود

ساعت 10 از خواب برمیخیزم smile emoticon kolobok    وروز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه

می گریزم که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفمsmile emoticon kolobok  اگر چه

نزد معلم و دانش آموزان خیلی خوار و خفیفمsmile emoticon kolobok  ولی خارج از مدرسه به

هرکاری حریفم ای خالق شهرستان های کرمان ویزد ورشت نمره انضباط

مرا داده اند هشت دیگر به چه امیدی می توان سر کلاس درس نشست؟

آن جا که معلم هم نمیکند گذشت چه کنم اگر سر نگذارم به کوه و به

دشت؟smile emoticon kolobok 

 الهی می دانی که من کیستم هر چند که دانش آموزی فعال

ودرس خوان نیستم ولی چه قدر عاشق نمره بیستم. پروردگارا سال

گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم معلم از راه رسید رنگ از

رخسارم پرید برگه امتحانی ام را گرفت وکشید وآن را از هم درید وچنان

کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید وصدایش را

مادرم در خانه شنید.smile emoticon kolobok

    ای خالق آموزگار و ای سازنده مداد و خط کش و پرگار

آن چنان هدایتم کن تا این معنی را بدانم که اگر معلم خودش درس را

میداند پس چرا از من میپرسد و اگر نمیداند چرا از دیگران و آن ها که میدانند

نمیپرسد؟ ای آفریدگار خودکار بیک سوگند به کتاب های شیمی و فیزیک و

فرمول اسید اتانوئیک که مشتاقم به یک دست لباس شیک و از خوراکی

ها آرزومندم به خوردن قیمه با ته دیگ ولی اگر نبود راضی ام به یکی دو

سیخ شیشلیک.smile emoticon kolobok الهی از مدرسه بسیار دلتنگ ام و در کلاس درس

همیشه منگم و با دو ابر قدرت شرق و غرب یعنی بابا و معلم همیشه در

جنگ امsmile emoticon kolobok ولی در ساعت تفریح بسیار زرنگ ام دروغ چرا؟ حقیقت آن است

که در یک کلام برای خانه و مدرسه بسیار مایه ننگم.

ای نگاهت

  ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
     چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم



    به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
    به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور


    به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
    که سراغش ز غزلهای خودم می گیری


    به همان زل زدن از فاصله دور به هم
    یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


    به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
    به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو


    به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
    به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت


    شبحی چند شب است آفت جانم شده است
    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    در من انگار کسی در پی انکار من است
    یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


    یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
    می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


    آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
    بر سر روح من افتاده و آوار شده


    در من انگار کسی در پی انکار من است
    یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


    یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
    می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


    رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
    راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


    اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
    پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


    حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
    عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


    آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
    آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


    اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
    و تماشاگه این خیل تماشا شده است


    آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
    عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

ادامه نوشته

هنگامه

رفتـي و آهستـه گفتـي بي خطـر باشـي مسـافر

دوسـت دارم با دعـايـم همسـفر باشـي مسـافـر

بازهـم آن سـوي شيشـه بوي سـاک و باد و باران

دوسـت دارم يـادِ اين چشـمانِ تر باشـي مسـافر

اشکهـايـم را بـرايـت پُسـت خواهـم کـرد روزي

بايـد از احـسـاس قلبـم بـا خبـر باشـي مسـافـر

بي تو من هم يک غريبم ، غربت آن جا نيست تنها

مي شـود در عين » ماندن « در به در باشي مسافر

بـاز مـي گـردم بـه خـانـه بـا تـو و با خـاطـراتت

با منـي حتـي اگـر هـم در سفـر باشـي مسـافـر

خاطـراتـت مانـده باقـي در اتـاق و حـال و سالن

ايـن زمان ها دوست داري کور و کر باشي مسافـر

مـن به تـو نزديـکِ نزديـکم به لطـف خاطـراتت

با منـي حـتـي اگـر هـم دورتـر بـاشـي مسـافـر

يـک نفـر آهسـته در زد روز جمـعـه سـاعـت ده

مـي دوم شـايد تـو حـالا پشـت در باشـي مسافر

رویا


اینجا فرشته ای زندگی می کند

حتا اگر

خانه ی من

بهشت نباشد

 

آهای ! پسرهای همسایه

جنس های مذکر کوچک

 

شما را به خدا

مردهای بهتری شوید

 

من دارم این فرشته را

با خون دلم بزرگ میکنم .


ای عشق

تو مانند حقیقت نابی ای عشق!

 زلالی   مثل روح آبی ای عشق!

 نشستم در مسیر چشم هایت

 مگر روزی مرا دریابی ای عشق!

کوچه

پلکی بزن

 آن هم غنیمت است

 در کوچه ای که هیچ حادثه ای خوابش را

 پرپر نمی کند

 پلکی بزن .

 بانوی فصل اول دیدار!

هنوز

در بلبشویی از مترسک و

                            تیر

چگونه پرنده بمانم؟

                    آوازهایم را

چگونه پرنده بمانم؟

پنجره ها می پوسند

و خورشید

از جنوبی ترین اندوه خویش می تابد

بخواب خرس قهوه ای !

بخواب

هنوز بهار نیامده است .

 

یا حسین

مدادمشکی

ادبیات وخط ونقاشی

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

السلام علیک یا قمر بنی هاشم ابا االفضل العباس (ع) 

فروغ


رفتم، مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز، برایم نمانده بود 

این عشق آتشین پر از درد بی امید 

در وادی گناه وجنونم کشانده بود 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده، زلب شست وشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود 

رفتم که با نگاه به خود ،آبرو دهم 

رفتم مگو ،.مگو که چرا رفت ،.ننگ بود 

عشق من ونیاز تو وسوزو ساز ما

از پرده ی خموشی ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

درلابه لای دامن شب رنگ زندگی 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان 

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی 

من از دو چشم روشن وگریان گریختم 

از خنده های وحشی طوفان گریختم 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر 

می خواستم که شعله شوم. سر کشی کنم 

مرغی شدم به گنج قفس بسته واسیر 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش 

در دامن سکوت، به تلخی گریستم 

نالان زگفته ها وپشیمان ز کرده ها 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

از وبلاگ مداد مشکی


هلا روز وشب، فانی چشم تو 

دلم شد چراغانی چشم تو 

به مهمان شراب عطش می دهد 

شگفت است مهمانی چشم تو 

بنا را بر اصل خماری نهاد 

زروز ازل بانی چشم تو 

پر از مثنوی های نا گفته است 

شب شعر عرفانی چشم تو 

تو یی قلب روحانی جان من 

منم سالک فانی چشم تو 

دلم نیمه شبها قدم می زند 

در آفاق بارانی چشم تو 

شفا می دهد آشکارا به دل 

کرامات نورانی  چشم تو 

هلا توشه ی راه دریا دلان 

مفاهیم طوفانی چشم تو 

مرا جذب آیین آیینه کرد

 اشارات پنهانی چشم تو 

از این پس مرید نگاه توام 

به آیات قر آنی چشم تو 

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 18:36 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت واین عشق است که زخمها را التیام می بخشد .

باد با چراغ خاموش کاری ندارد. 

خوشبختی جستن آن است .نه پیدا کردن آن. 

مهم بودن خوب است .اما خوب بودن از آن مهم تر

برای اینکه از کوره به در نروم .پست سرم در کوره را میبندم 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 18:18 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

هوای عشق تازه ،مرا در دل افتاده است 

نظر کنید که در یا به ساحل افتاده است 

میان من و آن شوخ تا بازچه انجامد

من آتشین دل و،او آهنین دل افتاده است

مپرس ره که زسرهای رهروان حرم 

نشانه هاست که منزل به منزل افتاده است 

مسافران طریقت  زمن جدا مشوید 

که دور، بینم و چشمم، به منزل افتاده است 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:2 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

تقدیر وتشکر ازدوستانی که به این وب تشریف می آورند وبا نظراتشان بنده را راهنمایی می کنند .خدا یاور همتون .

الهی نه من آنم که ز فیض ونگهت چشم بپوشم 

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی 

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی 

پشت دیوار نشیم چو گدا برسر راهی 

کس به غیر تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی 

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 14:55 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

داستان جالب وخواندنی شازده کوچولو را شاید شنیده باشید .که در یک سیاره ای دور درکهکشانی دیگر زندگی می کرده وعاشق سفر بوده .بخشی از داستان در کتابهای درسی راهنمایی اومده است .داستان خیلی وقت پیش تمام شده .ولی نویسند گانی با ذوق قسمتهایی هنوز هم به آن می افزایند .که  همشون خسته نباشند .در طی سفر به زمین شازده با یک روباه ویک مار دیدار میکنه وازشون می خواد با هاش دوست بشن.که هر کدام دلیلی می آورند روباه میگه ((من هنوز اهلی نشده ام اول باید منو اهلی کنی))............خلاصه می گرده اون ور واین ور شب میشه .هوا هم طوفانی میشه رعد وبر ق......تصمیم می گیره به اولین جایی که رسید در اولین خونه را بزنه .میاد ومیاد می رسه به شهری و در اولین خونه را میزنه  .یک دختر وپسر دانشجو که تازه ازدواج کرده بودند در اون خونه در طبقه ی بالاش زندگی میکردند .با شنیدن صدای در نسرین خانم آیفون تصویری را بر می داره.چهره ی یک پسر بچه ی بامزه با موهای طلایی چشمان آبی در حالی که شال گردن ستاره دارش را سفت به گردن پیچیده بود را میبینه .از شوهرش می پرسه ((یعنی این کیه )) مسعود در حالی که املت در ست می کرده میگه شاید پسر همسایه است بی زحمت برو ببین چی کار داره؟ من دستم بنده ..نسرین که از روی کتاب بلند شده بود میاد با لبخند درو باز می کنه .میگه بله عزیزم کاری داشتی .‍؟ می بینه شازده کوچولو کمی ترسیده  .دعوتش می کنه بالا ...شازده وارد میشه میشینه ..مسعود ازش می پرسه  شما کی هستین ..پدر ومادر تون کجاند ............شازده خودشو معرفی میکنه ومیگه من از یک سیاره در یک کهکشان دیگر آمده ام ویک گل سرخ زیبا وسه تا آتشفشان دارم که البته یکی شون همیشه خاموشه .اومده ام تا در اینجا دوست پیدا کنم 

مسعود ونسرین یواشکی می خندند .

بعد ادامه میده ومیگه شما با من دوست میشید .اول باید منو اهلی کنید .اینو یه روباه بهم یاد داده مسعود میگه اهلی کردن مال حیوناست شیطون کوچولو..از آن گذشته آدم بزر گا نمی تونن با بچه ها دوست بشن .نسرین با خودش فکر می کنهجمله ی آخری مسعود احمقانه وکلیشه ای بود .ولی به روش نمیآره .شازده کوچولو رو به آنهامی کنه ومیگه شما خیلی مهربان وزیبا هستید .البته کمی تعارف می کرد .مار وروباه مثل شما نبودند .خواهش می کنم با من دوست بشین .مسعود میگه عزیزم ما خیلی گرفتاریم .از صبح تا شب سرکار ودرس ودانشگاه هستیم .واصلا وقتی برای تو نداریم .بعلاوه صاحبخونه تو اجاره نامه نوشته فقط به دو نفر اجاره داده ام

نه ما نمی تونیم ..شازده میگه میدونم شما دلتون برا من میسوزه .چون بوی سوختگی داره میاد .مسعود فورا بلندمیشه وبه طرف آشپز خانه می دوه .املت سوخته بود .اون شب شازده کوچولوکنار پنجره میشینه واز گل سرخش برای مسعود و نسرین حرفهامی زنه  ولی آن دو از فرط خستگی وگرسنگی خوابشان برده بوده

شازده کوچولو با خود فکرمی کنه .خوب شد من گل سرخمو همرام نیاوردم اون اگه اینا را می دید از غصه دق می کرد...................................................................................................................... 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 20:57 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

گر تو خواهی عزت دنیا ودین 

خلوتی از مردم دنیا گزین 

ظاهرت چون گور کافر پرحلل

باطنت قهر خدای عز وجل 

از برون طعنه زنی بر بایزید

وز درونت شرم می دارد یزید 

بایزید بسطامی :عارف وخداشناس 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 18:45 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

((روزی که میوه دادن من ، ننگ باغ بود))

مرغان خوش نوا، دلشان پر زداغ بود

ماه ولایت دل در خسوف گشت

جغدی شکسته بال، به دستش چراغ بود 

پایی به پای دگر بسته شد، دخیل 

روزم،سیاه به   رنگ پر نحس زاغ بود

((پر پر زدیم وبال شکستیم صد دریغ 

گنجشکک اشی مشی ما خود کلاغ بود)) 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 12:59 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |

شب چو در بستم ومست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع 

آتشی در دلش افکندم وآبش کردم 

غرق خون بود وزحسرت نمی مرد فرهاد 

خواندم افسا نه ی شیرین وبه خوابش کردم 

دل که خونابه ی غم بود وجگر گوشه ی درد

بر سر آتش عشق تو کبابش کردم 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود 

آنچه جان کند تنم عمر شمارش کردم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 13:40 توسط جعفر سروری زرنقی| آرشيو نظرات |


به سراغ من اگر مي آييد

به سراغ من اگر مي آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر ِ قاصدهايي است

كه خبر مي آرند

از گل وا شده دورترين بوته خاك

روي شنها هم

نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است

كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان چتر خواهش باز است

تا نسيم عطشي در بن برگي بدَوَد

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي

سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگرمي آييد

نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترک بردارد
چيني ِ نازک ِ تنهايي من

 

سهراب سپهری

ادامه نوشته

پندهای طلایی انیشتن

 

اگر خواهان رسیدن به قله های موفقیت و خواسته های واقعی تان هستید حتماً نکته هایی را که در زیر آمده جدی بگیرید:

 

۱) کنجکاوی را دنبال کن ید:من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم».چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

 

۲) پشتکار گرانبها است:من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم».تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند. پس مانند تمبر پستی باشید و مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید. با پشتکار می توانید بهتر به مقصد برسید.

 

۳) تمرکز بر حال: پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی. من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز. یاد بگیرید که در حال باشید و تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید. انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است.

 

4) تخیل قدرتمند است تخیل همه چیز است: می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیل به مراتب از دانش مهم تر استآیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟ تخیل پیش درآمد تمام داشته های شما در آینده است. نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است. آیا شما هر روز ماهیچه های تخیل تان را تمرین می دهید؟ اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

 

۵) اشتباه کردن:کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد.هرگز از اشتباه کردن نترسید چون اشتباه شکست نیست. اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید.قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید. من این را قبلاً گفته ام و اکنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید.

 

۶)زندگی در لحظه:من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد.تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید. شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید. بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید. این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.

 

۷) ارزش خلق:سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید بلکه وقت خود راصرف ایجاد ارزش کنید. اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می کنید. استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید. بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد. تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد.

 

۸) انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید:«دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن».نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید. برای اینکه زندگی تان تغییر کند، باید خودتان را تا سرحد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد

 

۹)دانش از تجربه می آید:«اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است».دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد. شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید. تکلیف چیست؟ دنبال کسب تجربه باشید! وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافی نکنید. دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید

 

۱۰) اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید:اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد.دو گام هست که شما باید انجام بدهید اولین گام اینکه شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است. گام دوم هم اینکه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید اگر شما بتوانید این دو گام را حساب شده انجام دهید موفقیت از آن شما خواهد بود.

منبع:p30data.com

سوالات امتحانی عربی دوم دبیرستان - رشته انسانی

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - تیرماه 82 - رشته انسانی

سوالات امتحانی عربی سوم دبیرستان - رشته ریاضی و فیزیک و تجربی

دانلود سوالات امتحانی عربی - دی ماه 88 همراه با پاسخنامه

دانلود سوالات امتحان عربی - دی ماه 90 همراه با پاسخنامه

دانلود سوالات امتحان عربی - خردادماه 84 همراه با پاسخنامه

دانلود سوالات امتحان عربی - خردادماه 87 همراه با پاسخنامه

سوالات امتحانی عربی اول دبیرستان

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - خردادماه 84- عمومی

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - شهریور ماه 84 - عمومی- شبانه

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - شهریورماه 84- عمومی- روزانه

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - خردادماه 84- عمومی - کشوری

سوالات امتحانی عربی سوم دبیرستان - رشته انسانی

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - دی ماه 88

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - خردادماه 89

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - خردادماه 90

دانلود سوالات امتحان عربی همراه با پاسخنامه - شهریورماه 90

بانک سوالات - عربی دوم دبیرستان


بانك سوالات - عربي دوم دبيرستان و سوالات تكميلي
[ » ] [ سه شنبه 27 فروردین 1387 ] [ بازدید: 14416 ]
بانک سوالات - عربی دوم دبیرستان




منبع :

 
14416   :بازدید
   
 
 

گزیده طنز عبید زاكانی

عبید زاكانی


اگر چه گرایش به شوخ طبعی و انواع آن در ادب فارسی، تقریباً به اندازه تاریخ ادبیات فارسی قدمت دارد، اما تا قرن هشتم و ظهور عبید زاكانی، طنزپرداز حرفه‌ای به معنای امروزی و متعارف آن نداشته‌ایم و با قدری تسامح عبید زاكانی را می‌توان پدر طنز فارسی دانست.در نوشته‌های شوخ‌طبعانه عبید، خواننده با معجونی از طنز و هزل و هجو و فكاهه روبه‌رو است. عبید زاكانی در سروده‌ها و نوشته‌های طنزآمیز خود كوشیده است با برشمردن واقعیت‌های تلخ روزگار خود به زبانی شیرین، آیینه‌ای شفاف در برابر فساد اخلاقی، حماقت‌ها، بی‌تدبیری‌ها و مظالم رجال و مردم عصر خود كه دوره استیلای مغول بر ایران بوده، قرار دهد.در این گزیده نمونه‌هایی طنزآمیز از كلیات عبید زاكانی (به تصحیح و مقدمه استاد زنده یاد عباس اقبال آشتیانی) استخراج شده است:

اخلاق الاشراف

عاقبت ظلم و عدل: در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌كنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوشش‌های او در سر نیت ابوسعید رفت. رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.

"بله" نگو

یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ "نعم" حفظ كن و پیوسته لفظ "لا" بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با "لا" باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو "نعم" باشد‌، دل تو به غم باشد.

نهایت خساست

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.

چانه‌زنی

بزرگی در معامله‌ای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم‌، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!

گوشت را آزاد كن

از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!



رساله دلگشا

ادعای چهارم

مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزه‌ای شراب پیش آورد. چون كاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت: من یكی از خواص مهدی‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدی‌ام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدی‌ام.

اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی!

روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس می‌گریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی می‌دهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)

آرمان دزدی

ابوبكر ربابی اكثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.

خودكشی شیرین

حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.

دیر رسیدم

جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

یاد خدا و پیامبر

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌كردند و اكنون نمی‌كنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

حكایت حضرت یونس علیه‌السلام

پدر حجی سه ماهی بریان به خانه برد. حجی در خانه نبود. مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آن كه حجی بیاید. سفره بنهادند. حجی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان كرد و یكی كوچك در میان آورد. حجی از شكاف در دیده بود. چون بنشستند پدرش از حجی پرسید كه حكایت یونس پیغمبر شنیده‌ای؟ حجی گفت: از این ماهی پرسیدم تا بگوید. سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد. گفت: این ماهی می‌گوید كه من آن زمان كوچك بودم. اینك دو ماهی دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگویند.

عاقبت كسب علم

معركه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌كرد كه تو هیچ كاری نمی‌كنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم كه معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادربار بمانی و یك جو از هیچ جا حاصل نتوانی كرد.

رخوت شراب

كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می‌خورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمی‌داد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیمش‌. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.

دلیل شكر

مردی خر گم كرده بود. گرد شهر می‌گشت و شكر می‌گفت: گفتند : چرا شكر می‌كنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.

خانه مصیبت‌زده

درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید كه برای تسلیت شما آیند.

گربه تبردزد

مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محكم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌كند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تكه‌ای گوشت كه به یك جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری كه به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد كرد؟

در فكر بودم

یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.

تازه‌آمده‌ام

شخصی در خانه مردی خواست نماز بخواند. پرسید كه قبله كدام طرف است، گفت: من هنوز دو سال است كه در این خانه ام. كجا دانم كه قبله چون است.

خواندن فكر

شخصی دعوی نبوت می‌كرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید كه معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است كه هرچه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان كه اكنون در دل همه می‌گذرد كه من دروغ می‌گویم.

پلنگ

بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌ای سفید بساخت و كاسه‌ای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت نیل بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت كه:

چیزی نكند زهره كه ننگی باشد

بر جامه او ز نیل رنگی باشد.

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگی باشد

چون بازآید، زهره پلنگی باشد

مسلمانی

خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست: گفت: من مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چكار؟

عرق

كسی تا‌بستان از بغداد می‌آمد، گفتند: آنجا چه می‌كردی؟ گفت: عرق.

اهمیت گیوه

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.

عمر بعد از مرگ

ظریفی مرغ بریان در سفره بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

فرزند بزرگان

زن طلحك فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید كه چه زاده است؟ گفت: از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری. گفت: مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت: چیزی زاید بی هنجار گوی و خانه برانداز.

تلقین مغرضانه

میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطیب را گفتند: تلقین او گوی. گفت: از بهر این كار دیگری را بخواهید كه او سخن من به غرض می شنود.

دزد بی تقصیر

استر طلحك بدزدیدند. یكی می‌گفت: گناه توست كه از پاس آن اهمال ورزیدی، دیگری گفت: گناه مهمتر آن است كه در طویله بازگذاشته است... گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.

به همین می‌خندم: شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانیده نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید كه در آنجا چه می‌كنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام، گفت: مردم از بالا به پایین می‌غلتند تواز پایین به بالا می‌غلتی؟ گفت: من هم به همین می‌خندم.

همه را بپوش

سلطان محمود در زمستان سخت، به طلحك گفت كه با این جامه یك لا در این سرما چه می‌كنی كه من با این همه جامه می‌لرزم. گفت: ای پادشاه، تو نیز مانند من كن تا نلرزی. گفت: مگر تو چه كرده‌ای؟ گفت: هرچه جامه داشتم همه را در بر كرده‌ام.

با اینكه نمی‌خوانم

شمس‌الدین مظفر روزی با شاگردان خود می‌گفت: تحصیل در كودكی می‌باید كرد. هرچه در كودكی به یاد گیرند، هرگز فراموش نشود. من این زمان‌، پنجاه سال باشد كه سوره فاتحه را یاد گرفته‌ام و با وجود اینكه هرگز نخوانده‌ام هنوز به یاد دارم.

سجده سقف

شخصی خانه به كرایه گرفته بود. چوب‌های سقفش بسیار صدا می‌كرد. به صاحبخانه برای تعمیر آن سخن به میان آورد. پاسخ داد كه چوب‌های سقف ذكر خداوند می‌كنند. گفت: نیك است اما می‌ترسم این ذكر منجر به سجود شود.

دوستی نسیه

هارون به بهلول گفت: دوست‌ترین مردمان نزد تو كیست؟ گفت: آن كه شكمم را سیر سازد. گفت: من سیر می‌سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه، گفت: دوستی نسیه نمی‌شود.

شوهر چهارم

زنی كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه می‌كرد و می‌گفت: ای خواجه، به كجا می‌روی و مرا به كی می‌سپاری؟ گفت : به چهارمین.

خواص نام آدم و حوا

واعظی بر منبر می‌گفت: هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آویزد، شیطان بدان خانه درنیاید. طلحك از پای منبر برخاست و گفت: مولانا شیطان در بهشت در جوار خانه به نزد ایشان رفت و بفریفت، چگونه می‌شود كه در خانه ما از اسم ایشان پرهیز كند؟

قسم دروغ

شیطان را پرسیدند كه كدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را. گفتند:‌ چرا؟ گفت: از بهر آن كه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

اگر می‌توانستم: عسسان (پاسبانان) شب به مردی مست رسیدند، بگرفتند كه برخیز تا به زندانت بریم. گفت: اگر من به راه توانستمی رفت، به خانه خود رفتمی.

بیا پایین: اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته، دیگران در زیرایستاده، گفت: السلام‌علیك یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت‌: یا جبرئیل. گفت: من جبرئیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیرآی و در میان مردمان بنشین.

تهدید: درویشی به دهی رسید. جمعی كدخدایان را دید آنجا نشسته، گفت: مرا چیزی بدهید و گرنه با این ده همان كنم كه با آن ده دیگر كردم. ایشان بترسیدند، گفتند مبادا كه ساحری یا ولی‌ای باشد كه از او خرابی به ده ما رسد. آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند كه با آن ده چه كردی؟ گفت: آنجا سوالی كردم، چیزی ندادند، به اینجا آمدم، اگر شما نیز چیزی نمی‌دادید به دهی دیگر می رفتم.

سركه هفت ساله

رنجوری را سركه هفت ساله تجویز كردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سركه به كسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

جزای گاز گرفتن

وقتی مزید را سگ گزید (گاز گرفت). گفتند: اگر می‌خواهی درد ساكت شود، آن سگ را ترید بخوران. گفت: آن گاه هیچ سگی در جهان نماند، مگر آن كه بیاید و مرا بگزد.

نیم عمر و كل عمر

نحوی در كشتی بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌ای؟ گفت: نه. گفت: نیم عمرت برفناست. روز دیگر تندبادی پدید آمد، كشتی می‌خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌ای؟ گفت: نه. گفت: كل عمرت برفناست!