تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب!


ابرم که می آیم ز دریا


روانم در به در صحرا به صحرا

نشان کشتزار تشنه ای کو

که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم

یک امشب میهمان این دیارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر اید

به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود

گل آبی به گندمزار من بود

اگر با دیگران تابیده امروز

همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز

گلی را می شکوفاند دل آویز

گل سردی گل دوری گل غم

گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم

نهال نازک یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم...

شعری بسیار زیبا از (دکتر علی شریعتی )

     

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

و او یکریز وپی در پی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را ........!



مست مستم ساقیا دستم بگیر     

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما




مست مستم ساقیا دستم بگیر           تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر

بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق           بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر

دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام           ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر

اوفـتـادم سخت در گرداب عشق           ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر

من کـه بـر ایـن سـینه چون آیـنه           میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر

عتـــاب  یار   پریچهره   عــــاشقانه    بکــش





دلا بــسوز کــــه سـوز تو   کـــارهــا   بکــــند

نـــیاز  نیــــم  شبـــی دفع  صدبلا    بکـــــند

تــــــو با خدای خــــود اندازکارو دل خوش دار

کـــــه رحم  اگر نکند  مدعی  خــدا  بکـــــند

عتـــاب  یار   پریچهره   عــــاشقانه    بکــش

کــــه یکـــــ کرشمه تلافی صد جـفا  بکـــــند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیـک

چـــو  درد  در  تــــو  نبیند کـــه را  دوا بکــــند

ز مـلـــک تا   ملکـــوتش    حجـــاب    بردارند

هــــر آنکـــه خدمت جام جهان  نما  بکـــــند

زبخت خفته  ملولم   بود   کـــــه    بیـــداری

بـــوقت  فاتحه  صبح   یـــک   دعـــا   بکــــند

بسوخت حــــافظـــ  و بویی به  زلف  یار نبود

مگـــــر دلالت این دولتـــش صــــــبا بکــــــند



آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم

هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم

شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید

تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم

هی جام پس از جام پس از جام بیاری

هی جام پس از جام پس از جام بگیرم

آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد

آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

ای شب جدایی !

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر  ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟

نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری

بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب

کنی به هجر یار من حدیث روزگار من

بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم

بی مه رویش ، دمی نیاسودم

به سیل اشکم ، گواهی ای شب

او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خواری از بس دیدم بی او

مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب?!




دل ما را بنویس...

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنویس هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز برگ فكر بهاريم

دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي

دل مارو بنویس

دست من خسته شد از بس كه نوشتم

پاي من آبله زد  بس كه دويدم

تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن

چرا اونجا كه تويي من نرسيدم

تو كه از شكنجه زار شب گذشتي

از غبار بي سوار شب گذشتي

تو که عشق و با نگاه تازه ديدي

باد ه بان به سينه دريا كشيدي

دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس بنويس

بنويس از ما كه عشق و نشناختيم

حرف خالي زديم و قافيه باختيم

بگو از ما كه تو خونمون غريبيم

لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم

نمي شماريم

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

دل ما رو بنويس


گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد!

من همسفر باد سحر خواهم شد


 

من همسفر باد سحر خواهم شد


خاك گذر اهل نظر خواهم شد


در آتش عاشقي بسر خواهم شد


پولادم و آبديده‌تر خواهم شد

 


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست



زیباترین باغ دنیا با گلهای طبیعی (باغ بوچارت ) www.taknaz.ir




زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست



یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد !

دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد


چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد


آه ازآن نرگس جادوکه چه بازی انگیخت


آه ازآن مست که بامردم هشیارچه کرد


اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار


طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد


برقی ازمنزل لیلی بدرخشیدسحر


وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد


ساقیاجام می ام ده که نگارنده ی غیب


نیست معلوم که درپرده ی اسرارچه کرد


آن که پرنقش زداین دایره ی مینایی


کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد


فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدوسوخت


یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد


حافظ



من از ایینه کوچک خانه

من از ایینه کوچک خانه

به آن چهره ی غمگین مینگرم ...

هنوز رد اشکهایم روی صورتم جاریست ....

تقدیرم همان بود که تو نوشتی

تو  را باور کردم

همان گونه که بودی

همان گونه که گفتی

                 همیشه فردای مرا می خواندی ...!

اما دیگر نیستی

تا فال     فردای مرا بگویی

درد دارم اما چیزی نمی گویم

 شاید فردا زندگیم معنای دیگری گیرد ....!



نه تو می مانی  نه اندوه !



نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

                                                    


نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده


سهراب سپهری





دیریست دلم چشم به راهت دارد ...




          دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
          بالی به هوای خا نه  ی ما نزدی
          دیریست دلم چشم به راهت دارد
      
  ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

 

                                              "قیصر امین پور"




بي قرار توام و  در دل تنگ ام گله هاست !

بي قرار توام و  در دل تنگ ام گله هاست 


آه! بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست



مثل عکس رخ مهتــــاب که افتاده در آب 


در دلم هستي و  بين من تو  فاصله هاست


آه من   شعر شب جدایــی      ماه من ! کی میشود در آیی


ابر بهارم       طاقت ندارم      از دوری تو     تا کی ببارم


با دیده تر    یک بار دیگر        بر زانوی غم   سر میگذارم


آسمــــان با قفس تنــــــگ چه فرقي دارد 


بـــــال وقتي قفس  پر زدن چلچله ها ست



بي تو هر لحظه مرا بيم  فرو ريختن است


مثل شهری که به روي گسل زلزله هاست



باز مي پرسمت از مساله ی دوري وعشق


وسکوت تو  جواب همـــه ی مساله هاست



قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر !

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع

تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم

که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست

همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست

که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت

قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب

پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال

چون بباید به سر راه تو بی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری

پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود

حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر

مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود


*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*

*گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر*


*چون ماه شبی می کشم از پنجره سر*


*اندوه که خورشید شدی تنگ غروب*


*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*



آری ... گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند !

                          

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش را پائین انداخت .

آری ... گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند .




حراج من وباران !

آری ...  من خویش را به تو خواهم داد .

من خویش را در تو حراج خواهم کرد

چه چسبناک میشود حراج من و باران

در گرمای نچسب تابستان واسه تو.



شعر زیبای اندوه پرست از (فروغ فرخزاد)



کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

 

وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

زنگی رفتن وراهی شدن است ...

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم

چشمه آرزو های من و تو جاری است

 ابرهای دلمان پربارند

کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا

دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها

روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز

من و تو می دانیم

زندگی در گذر است

همچو آواز قناری در باغ

من و تو می دانیم

زندگی آوازی است که به جان ها جاری است

زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است

زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو

زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری

زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی

زندگی خواب خوش کودک احساس من است

زندگی بغض دل توست به هنگام سحر

زندگی قطره اشکی است  فروریخته بر گونه تو

زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ

زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی

زندگی یک رویاست که به خوابش بینی

زندگی دست نوازشگر توست

زندگی دلهره و ترس درون دل توست

زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی

زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی یک سفر است

زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی

زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری

زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی

زندگی منظره است، باران است

زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب

زندگی چرخش یک قاصدک است

زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست

زندگی بوی خوش نسترن است

بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو

زندگی خاطره است

زندگی دیروز است

زندگی امروز است

زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو

زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق

زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز

زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست

زندگی یک حرف است، یک کلمه

زندگی شیرین است

زندگی تلخی نیست

تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است

من و تو می دانیم

زندگی آغازی است که به پایان راهی است

زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است

من و تو می دانیم

زندگی آمدن است

زندگی بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است

زندگی شیرین است

زندگی نورانی است

زندگی هلهله و مستی و شور

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی گرچه گهی زیبا نیست

یا که تلخ است و دگر گیرا نیست

رسم این قصه همین است و همه می دانیم

که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم

زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است

نغمه و ترانه و آواز است

بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت

زندگی زیبا است

من و تو می دانیم

اشک و لبخند همه زندگی است

ناله و آه و فغان زندگی است

آمدن زندگی است

بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است

رفتن و نیست شدن زندگی است

این همه زندگی است

من و تو می دانیم

زندگی، زندگی است...


سهراب
 سپهری



از جداشدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ!


از جداشدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ

گريه کردمو نوشتم نازينم يا تو يا من

به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار

تو با خندهاي نوشتي هم قفس خدا نگهدار

بنويس مهلت موندن يه نفس بود

سهم من از همه دنيا يه قفس بود

بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت

زخمي از آوار پاييز

فکر چشماي تو بودم

با دلي از گريه لبريز

شب عاشقونه ي من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم بايد از تو مي گذشتم

وقتي از غربت چشمات مي نوشتم

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا !

پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!  

در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را ! 


فریدون مشیری



شعر زیبا از بیدل


عالم همه زین میکده بیهوش برآمد

چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد

چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی

سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد

حرفی به زبان آمده صد جلدکتاب‌ست

عنقا به خیال که فراموش برآمد

ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست

آهی‌که دل امروز کشد دوش برآمد

بی‌مطلبی آینه‌، جمعیت دلهاست

موج‌گهر از عالم آغوش برآمد

کیفیت مو داشت‌ گل شیب و شبابت

پیش ازکفن این جلوه سیه‌پوش برآمد

این دیر خرابات خیالی‌ست که اینجا

تا شعلهٔ جواله قدح‌نوش برآمد

دون‌طبع همان منفعل عرض بزرگی‌ست

دستار نمود آبله پاپوش برآمد

بر منظر معنی‌که ز اوهام بلندست

نتوان به خیالات هوس ‌گوش برآمد

صد مرحله طی‌کرد خرد در طلب اما

آخرپی ما آن طرف هوش برآمد

از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم

فریاد که ساز همه خاموش برآمد

دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود

سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد

بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی

زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد

 



سرای بی کسی !؟(از استاد هوشنگ ابتهاج )


در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند


يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند


دل خراب من دگر خراب تر نمي شود

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند


گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم

يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند


چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات

برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند


نه سايه دارم
و نه بر بيفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید،


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه، محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


خوشه ی ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب وصحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید  گفتی:


"که از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است.


تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"


با تو گفتم: " حذر از عشق؟  ندانم


سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم."


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...


ای خدا این وصل را هجران مکن!





ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

 

من به یک احساس خالی دل خوشم!

من به یک احساس خالی دل خوشم

من به گل های خیالی دل خوشم

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دل خوشم

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دل خوشم

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دل خوشم

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دل خوشم

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دل خوشم

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دل خوشم


کی دل سنگ تو را آه به هم می ‌ريزد؟

به نسيمی همه راه به هـــم می ‌ريزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ‌ريزد؟

سنگ در برکه مـی ‌اندازم و مـــی ‌‌پندارم

با همين سنگ زدن، ماه به هم می ‌ريزد

عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است

گاه مــی ‌ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ‌ريزد

آن چه را عقل به يک عمر به دست آورده است

عشق يک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ‌ريزد

آه، يک روز همين آه تــــــو را می گيرد

گاه يک کوه به يک کاه به هم می ‌ريزد

تورا وعاشقی را دوست دارم (معلم عزیزم )

من از بالا بلندان شرمسارم 


 تورا وعاشقی را دوست دارم


بنازم بر سلوک دستهایت


معلم ای تو خورشید بهارم