سلام ای شب معصوم

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای  پای مردمانی است

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن طناب دار ترا می بافند.


           فروغ فرخزاد





 

شعر از نابغه ی غزل معاصر، استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن


ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی!؟

tabiat (9)

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده عشق و محبت بودی

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را

که خود از رقت آن بیخود و بی هوش شدی

تو به صد نغمه زبان بودی و دلها همه گوش

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست

تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو

نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک

که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان

با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد

که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می دیدم

وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت

به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت

آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم

که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی


شعری بسیار زیبا از (قیصر امین پور )


از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود


تو را من چشم در راهم شباهنگام

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن * سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

دامن ز کفم چو عمر در چیده برفت!!!

               افسوس که دلبر پسندیده برفت

           دامن ز کفم چو عمر در چیده برفت

              از دیده برفت، خون ز دل نیز رود

             از دل برود هر آنچه از دیده برفت





خیام اگر زباده مستی خوش باش

خیام اگر زباده مستی خوش باش

                     با ماهرخی اگر نشستی خوش باش  

چون عاقبت کار جهان نیستی است   

                         انگار که نیستی چو هستی خوش باش                                

ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو !

در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی

 

                        صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو

عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی

                           عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو

ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو

                               هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو

ای خوش منادی‌های تو در باغ شادی‌های تو                         

                  بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو

من آزمودم مدتی بی‌تو ندارم لذتی          

                           کی عمر را لذت بود بی‌ملح بی‌پایان تو


                                           مولانا


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من

حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم

بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد

دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد

با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو

که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر

دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟

تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

یادم کن تا هستم ای امید زندگانی


دل من كوره ي سوزان عشق است


دل من كوره ي سوزان عشق است

دلم سوگند پاكش جان عشق است

دلم اين عاشق شوريده‌ي مست

نمك پرورده‌ي دامان عشق است


دريغا چشم بينايي ندارم

ببين جز جان رسوايي ندارم

اگر رد مي كني رد كن ولي من


بجز در گاه تو جايي ندارم

بجز در گاه تو جايي ندارم


پريشان خاطرم مست تويوم مو

قسم برغم كه پا بست تويوم مو

اگر شوريده حال و بي قرارم

نمك پرورده‌ي دست تويوم مو

نمك پرورده‌ي دست تويوم مو

خداوندا دلي دارم اتش سوز


كه نه در شب بود تابش نه در روز


ز بعد مردنم اي آتش عشق

كنار گور من شمعي بيافروز

ز بعد مردنم اي آتش عشق

كنار گور من شمعي بيافروز



شب از نيمه گذشت و ديده باز است

چرا امشب شبم دور و دراز است

وضو كن با سرشك چشمم اي دل

كه امشب فرصت راز و نياز است

كه امشب فرصت راز و نياز است


گر نهی لب بر لب من مست شوی(مولانا )



دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم

یا نمکدان کی دیده‌ست که من در شورم

هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست

هر چه امروز بگویم بکنم معذورم

بوی جان هر نفسی از لب من می آید

تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم

گر نهی  لب  بر لب من مست شوی

آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم

ساقیا آب درانداز مرا تا گردن

زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم

شب گه خواب از این خرقه برون می آیم

صبح بیدار شوم باز در او محشورم

هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح

هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم

گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن

ور نه پاره‌ست دلم پاره کن از ساطورم

باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد

ساقی آمد به خرابی تن معمورم

روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم

بی‌کمر چست میان بسته که گویی مورم

سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم

خم سر خویش گرفته‌ست که من رنجورم

ما همه پرده دریده طلب می رفته

می نشسته به بن خم که چه من مستورم

تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما

که دلت را ز جهان سرد کند کافورم

چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه

بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم

نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم

خالدین ابدا شد رقم منشورم

اگر آمیخته‌ام هم ز فرح ممزوجم

وگر آویخته‌ام هم رسن منصورم

جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند

جان موسی است روان در تن همچون طورم

هله خاموش که سرمست خموش اولیتر

من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است

من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت






 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت



یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت


یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت


از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم

زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت


پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت

در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت


لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت


عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت


از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان

ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد!

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری

دل نخوانند که صیدش نکند دلداری

جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد

تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری

یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم

تو به از من بتر از من بکشی بسیاری

غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد

سوزنی باید کز پای برآرد خاری

می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست

نگذاری که ز پیشت برود هشیاری

می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی

که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری

خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند

حال افتاده نداند که نیفتد باری

سرو آزاد به بالای تو می‌ماند راست

لیکنش با تو میسر نشود رفتاری

می‌نماید که سر عربده دارد چشمت

مست خوابش نبرد تا نکند آزاری

سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی

مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری


آتشی در جان ما افروختی

آتشی در جان ما افروختی
رفتی و ما را ز حسرت سوختی
بی‌وداع دوستان کردی سفر
از که این راه و روش آموختی
گرنه از یاران بدی دیدی چرا
دیده از دیدار یاران دوختی
بی‌رخ او طرح صبر انداختی
ای دل این صبر از کجا آموختی
وحشی از جانت علم زد آتشی
خانمان عالمی را سوختی



وای، باران؛  باران؛

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !



گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


نمی دانم ترا آیا ببینم؟

ترا یکدم اگر تنها ببینم

تمام لذت دنیا ببینم

چه خواهد شد ترا ای آفت جان
 
به کام این دل شیدا ببینم


از آن، می با لب من آشنا شد

که تصویر تو در مینا ببینم

مراد من تویی از هر چه خواهم
 
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم

چه با من کرد خواهد چشم مستت
 
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم

چه هنگامی میان جمع خوبان
 
ترا با قامت رعنا ببینم؟

فنای من اگر شرط وصالست
 
همین حالا، همین حالا، ببینم

مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟


بر هم مزن ای نازنین، تصویر صاف آب را!




از پرده پا بیرون منه، خجلت مده مهتاب را

بر هم مزن ای نازنین، تصویر صاف آب را

گفتم بخوابم تا دمی، زاندیشه ات فارغ شوم

لیکن تو بر هم میزنی، نیلوفران خواب را

کمتر به وصلم وعده ده، طاقت ندارم شوق را

ریگی پریشان می کند، اندیشه مرداب را

گر برقع از رو بر کنی، هنگام شب ای چون پری

صد پاره بینی از حسد، پیراهن مهتاب را

بردار یک دم آینه، رخساره خود را نگر

تا سر زنش کمتر کنی، دیگر تو شیخ و شاب را

بر نیل چشـمت می زنم، موسای سرگردان دل

خواهم اگــر آرم به کف، درّدانه های ناب را


از زندگی بدون تو سیرند لحظه‌ها




                                                

بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظه‌ها

مثل منِ فلک‌زده پیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده مثل منِ غریب

بی‌تو چقدر خاک بگیرند لحظه‌ها


انگار در نگاه تو تکثیر می‌شوند

انگار بر تو بخش‌پذیرند لحظه‌ها


حالا منم و گریه برین درد مشترک

از زندگی بدون تو سیرند لحظه‌ها


«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»

پیش از دمی که بی‌تو بمیرند لحظه‌ها

                                                


مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم



من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم




ای عشق همه بهانه از توست




ای عشق همه بهانه از توست

من خامش‌ام این ترانه از توست



آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست



من اندهِ خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست



ای آتشِ جانِ پاک‌بازان

در خرمن من زبانه از توست



افسون شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست



کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست



گر باده دهی وگرنه، غم نیست

مست از تو، شراب‌خانه از توست



می را چه اثر به پیش چشم‌ات؟

کاین مستی شادمانه از توست



پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست



من می‌گذرم خموش و گم‌نام

آوازه‌ی جاودانه از توست



چون سایه مرا به خاک برگیر

کاین‌جا سر و آستانه از توست

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم



گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم

چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم



سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن






عشق شادی ست، عشق آزادی است
 
عشق آغاز آدمیزادی است
 
عشق آتش به سینه داشتن است
 
دم همت برو گماشتن است
 
عشق شوری زخود فزاینده ست
 
زایش کهکشان زاینده ست
 
تپش نبض باغ در دانه ست
 
در شب پیله رقص پروانه ست
 
جنبشی درنهفت پرده جان
 
در بنِ جان زندگی پنهان
 
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
 
زندگی را به عشق بخشیدن
 
زنده است آنکه عشق میورزد
 
دل و جانش به عشق می ارزد
 
آدمیزاده را چراغی گیر
 
روشنایی پرستِ شعله پذیر
 
خویشتن سوزی انجمن افروز
 
شب نشینی هم آشیانه روز
 
اتش این چراغ سحر آمیز
 
عشق ِ آتش نشین آتش خیز
 
آدمی بی زلال این اتش
 
مشتِ خاکی است پر کدورت و غش
 
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
 
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
 
صنما گر بدی و گر نیکی
 
توشبی بی چراغ راه تاریکی
 
آتشی در تو میزند خورشید
 
کنده ات باز شعله ای نکشید؟
 
چون درخت آمدی ، ذغال مرو
 
میوه ای ، پخته شو کال مرو
 
میوه چون پخته گشت و آتشگون
 
می زند شهد پختگی بیرون
 
سیب و به نیست میوه این دار
 
میوه اش آتش است آخر ِکار
 
خشک و تر هر چه در جهان باشد
 
مایه سوختن در آن باشد
 
سوختن در هوای نور شدن
 
سبک از حبس خود دور شدن
 
                                  هوشنگ ابتهاج
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید !



  مشو با كم از خود مصاحب ! كه عاقل

http://mashqe-eshq.persiangig.com/image/MIRZA_CHALIPA_1390%20%282%29.jpg

                      مشو با كم از خود مصاحب ! كه عاقل

 

همه صحبت بهتر از خود گزيند

 

گرانى مكن با به خود! كه او هم

 

                       نخواهد كه با كمتر از خود نشيند

تا سحر اي شمع بر بالین من  امشب از بهر خدا بیدار باش!

Candles www.patugh.ir 2 عکس های عاشقانه شمع

تا سحر اي شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه  غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش


آه ای یاران بفریادم رسید

ورنه مرگ امشب بفریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم رسد


گریه و فریاد بس کن شمع من!

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من

بیش از این دیگر مگو خاموش باش


همدم من مونس من شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو

ون دراین صحرای وحشتزای مرگ

وای بر من وای برمن یار کو؟

عشق خود همیشه است


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





زيباترين حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگويند

ترانه اي بيهوده ميخوانيد

چرا که ترانه ما

ترانه بيهودگي نيست

چرا که عشق حرفي بيهوده نيست

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد

به خاطر فرداي ما اگر

بر ماش منتی است

چرا که عشق

خود فرداست

خود هميشه است

"شاملو"



مهر دلدارها




همی گویم و گفته‌ام بارها

 بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی‌ست در کیش مهر

برونند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل‌افگارها

بجز اشک چشم و بجز داغ دل

 نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان

  میان دل و کام دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها

 چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

 مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان

 نبازند هرگز به مردارها

مهین مهرورزان که آزاده‌اند

  بریدند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند

 چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر

 به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون و دشت

  زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار

  در آیینهٔ آب رخسارها

رود شاخ گل دربر نیلُفر

برقصد به صد ناز گلنارها

دَرَد پردهٔ غنچه را باد بام

 هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ

  خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گلرخان 

بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن

 که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان

  که بسته است چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز

که آینده خوابی‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار

 که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش

  بهل گر بگیرند بیکارها