ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر


ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی‏نصیب

نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

وان‌گه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر

شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر

جوینــدگان گوهر دریای کُنه تو

در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر

عطار اگر چه نعره‏ ی عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره‏ زنان از تو بی‌خبر


عطار نیشابوری


فروغ شمع

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت

این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

غزل زیبای درد بر من ریز از (عطّار)

آتش عشق تو در جان خوش‌تر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوش‌تر است


هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قيامت مست و حيران خوش‌تر است

تا تو پيدا آمدی پنهان شدم

زان‌که با معشوق پنهان خوش‌تر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوش‌تر است

درد بر من ريز و درمانم مکن

زان‌که درد تو ز درمان خوش‌تر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوش‌تر است

چون وصالت هيچ‌کس را روی نيست

روی در ديوار هجران خوش‌تر است

خشک‌سال وصل تو بينم مدام

لاجرم در ديده طوفان خوش‌تر است

هم‌چو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گريان خوش‌تر است