غم
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
بی تو نه زندگی خوش است بی تو نه مردگی خوش است
با دوست عشق زیباست ،با یار بیقراری ! از دوست درد ماند و از یار یادگاری !
هنوزم دیده و دل در کمین است شب است و دیده رفته سوی مهتا ب
ور تو هستی مرد عاشق شرم دار خواب را با دیده عاشق چه کار ؟
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
همه جا به بي وفايي مثلند، خوبرويان
تو ميان خوبرويان مثلي به بي فايي- هاتف اصفهاني
گفته بودند به گلشن گل بی خار نیابی
در شگفتم گل من کز چه سبب خار ندارد- سیمین بهبانی
عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است
حیف، صد حیف که ما دیر خبردار شدیم- صائب
اگرچه نیت خوبیست، زیستن، اما
خوشا که دست، به تصمیم دیگری بزنیم- قیصر امین پور
ای غم! بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی-شهریار
آنكه در آئينه دارد بوسه را از خود دريغ
كي به عاشق وا گذارد اختيار بوسه را-صائب تبریزی
جواني شمع ره كردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
كنون با بار پيري آرزومندم كه برگردم
به دنبـــــال جواني كوره راه زندگاني را –شهريار
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبرکن وفا کن- مولوی
فغان که نیست بجز عیب یکدگر دیدن
نصیب مردم عالم، ز آشنایی هم- صائب
فریاد از آن نرگس مستانه که هرگاه
رفتم که خبر یابم از او ، بی خبرم کرد- صائب تبریزی
چه كوتاه است شبهاي وصال دلبران يا رب
خدا از عمر ما بر عمر اين شبها بيفزايد - يوسف قزويني
قسم به عشق،كه از فيض پاك داماني است
كه خلوت همه خوبان كنارایینه است- صائب تبریزی
خیال روی تو بر جان خسته می گذرد
چو بوی گل که بمرغان بسته می گذرد
امید مهر و وفای تو بر دل مشتاق
وفایی نیست در گلها منال ای بلبل مسکین
کزین گُلها پس از ما هم فراوان روید از گِلها- شهریار
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس- شهریار
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
غنچه ای بودم و پرپر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید- شفیعی کدکنی
ای دل! ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز نبود کسی سازگار دل
در گوشه ی غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من- شهریار