گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

http://dl.azizihonar.com/Exhibition1/exhibition-mehdi-mansuori-17.jpg


گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت


زندگی تر شدن پی در پی

 زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم


در موستان گره ذایقه را باز کنیم


و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد


و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

 



قیر شب از (زنده یاد سهراب سپهری)

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار به هم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

نفس آدمها


سر به سر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا،

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز آمد و با پنبه زدود.

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي،

دستها، پاها در قير شب است.




نه تو می مانی  نه اندوه !



نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

                                                    


نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده


سهراب سپهری





زنگی رفتن وراهی شدن است ...

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم

چشمه آرزو های من و تو جاری است

 ابرهای دلمان پربارند

کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا

دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها

روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز

من و تو می دانیم

زندگی در گذر است

همچو آواز قناری در باغ

من و تو می دانیم

زندگی آوازی است که به جان ها جاری است

زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است

زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو

زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری

زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی

زندگی خواب خوش کودک احساس من است

زندگی بغض دل توست به هنگام سحر

زندگی قطره اشکی است  فروریخته بر گونه تو

زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ

زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی

زندگی یک رویاست که به خوابش بینی

زندگی دست نوازشگر توست

زندگی دلهره و ترس درون دل توست

زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی

زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی یک سفر است

زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی

زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری

زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی

زندگی منظره است، باران است

زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب

زندگی چرخش یک قاصدک است

زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست

زندگی بوی خوش نسترن است

بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو

زندگی خاطره است

زندگی دیروز است

زندگی امروز است

زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو

زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق

زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز

زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست

زندگی یک حرف است، یک کلمه

زندگی شیرین است

زندگی تلخی نیست

تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است

من و تو می دانیم

زندگی آغازی است که به پایان راهی است

زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است

من و تو می دانیم

زندگی آمدن است

زندگی بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است

زندگی شیرین است

زندگی نورانی است

زندگی هلهله و مستی و شور

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی گرچه گهی زیبا نیست

یا که تلخ است و دگر گیرا نیست

رسم این قصه همین است و همه می دانیم

که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم

زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است

نغمه و ترانه و آواز است

بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت

زندگی زیبا است

من و تو می دانیم

اشک و لبخند همه زندگی است

ناله و آه و فغان زندگی است

آمدن زندگی است

بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است

رفتن و نیست شدن زندگی است

این همه زندگی است

من و تو می دانیم

زندگی، زندگی است...


سهراب
 سپهری



صدا کن مرا  صدای تو خوب است



صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید



خانه ام ابریست !

ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است


کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "



اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…


اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

 شعر زیبای من به مهمانی دنیا رفتم: ( ازسهراب سپهری)

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی.

.

.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بی کار است:

قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد.

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

.

.

من به سیبی خوشنودم

به بوییدن یک بوته ی بابونه:)

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم...

.

.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است...

زندگی مجذور آینه است.

.

.

:)

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت..

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.

دوست را زیر باران باید دید:)

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت...

.....

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است...

هم سطر، هم سپید

هم سطر، هم سپید صبح است.


گنجشک محض

مي خواند.

پاييز، روي وحدت ديوار

اوراق مي شود.

رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را

از خواب مي پراند:

يک سيب

در فرصت مشبک زنبيل

مي پوسد.

حسي شبيه غربت اشيا

از روي پلک مي گذرد.

بين درخت و ثانيه سبز

تکرار لاجورد

با حسرت کلام مي آميزد.

اما

اي حرمت سپيدي کاغذ !

نبض حروف ما

در غيبت مرکب مشاق مي زند.

در ذهن حال ، جاذبه شکل


از دست مي رود.

بايد کتاب را بست.


بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه کرد، ابهام را شنيد.

بايد دويدن تا ته بودن.

بايد به بوي خاک فنا رفت.

بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.

بايد نشست

نزديک انبساط

جايي ميان بيخودي و کشف

می خواهم بدانم،

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی

تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟

 سهراب سپهري

به او بگویید دوستش دارم

بهش بگین...


اون همین جاست


همین نزدیکی...


کاش بدونه


باید بدونه چرا رفتم


من هنوزم باورش دارم


به خاطر چشم هاش رفتم


باید می رفتم


کاش بدونه همین نزدیکی هام


کاش بدونه ازش دور نیستم...


حتی به فاصله یک کلام


یعنی اون هم من رو باور کرد و ...


کاش لحظه دیدار به اندازه ثانیه های تنهاییم بود


من هنوز هم باورش دارم


ولی...


مجبور به رفتنم کرده اند


باید بروم


این بار تنها...


کاش لحظه ای به من بیندیشد


به او بگویید دوستش دارم


شاید در آرمان شهری دیگر نیمه ای از او را یافتم


کاش میشد رسم این دلخوشی به سویی دیگر ختم شود


اما..


من از زخم دوباره روزگار می ترسم


جای این زخم بر تن نحیفم به یادگار مانده


کاش این را بداند...


او همین جاست


و من از آن تنهایی


هنوز هم باد در میان دستانم زوزه می کشد


ناله هایش برای من است


کاش این را بداند


دل من از سنگ نیست


من از زخم این روزگار می ترسم


فقط...


به او بگویید دوستش دارم

خراب


فرسود پاي خود را چشمم به راه دور


تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي


رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.


دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،


پايان شام شكوه ام.


صبح عتاب بود.


چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:


اين خانه را تمامي پي روي آب بود.


پايم خليده خار بيابان .


جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.


ليكن كسي ، ز راه مددكاري،


دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.


خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:


كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،


اما به كار روز نشاطم شتاب بود.


آبادي ام ملول شد از صحبت زوال .


بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست


تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

دریا ومرد


تنها ، و روي ساحل،


مردي به راه مي گذرد.


نزديك پاي او


دريا، همه صدا.


شب، گيج در تلاطم امواج.


باد هراس پيكر


رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد


نقش خاطر را پر رنگ مي كند.


انگار


هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟


و مرد مي رود به ره خويش.


و باد سرگران


هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟


و مرد مي رود.


و باد همچنان...


امواج ، بي امان،


از راه ميرسند


لبريز از غرور تهاجم.


موجي پر از نهيب


ره مي كشد به ساحل و مي بلعد


يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.


دريا، همه صدا.


شب، گيج در تلاطم امواج.


باد هراس پيكر


رو مي كند به ساحل و ...

سراب سپهری

ساده باشیم

.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.


کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل، نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

زیباترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه

 

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

 

غصه هم می گذرد،

 

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز!

 

"سهراب سپهری"

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...


خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد


زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید


کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...


هر چه دشنام از لب خواهم برچید


هر چه دیوار از جا خواهم برکند


رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند


ابر را پاره خواهم کرد


من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،


سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد


و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها


بادبادک ها به هوا خواهم برد


گلدان ها آب خواهم داد ...


خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت


پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند


هر کلاغی را کاجی خواهم داد


مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک


آشتی خواهم داد


آشنا خواهم کرد


راه خواهم رفت


نور خواهم خورد


دوست خواهم داشت



"سهراب سپهری"

نیلوفر

از مرز خوابم می گذشتم‌،

سایه تاریک یک نیلوفر


روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
 
کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،
 
در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم‌.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،


ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم‌،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم‌:

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
 
در رگ هایش ، من بودم که میدویدم‌.

هستی اش در من ریشه داشت‌،
 
همه من بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
شاعر:
سهراب سپهری

حوض

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:


«هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم‌کرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.


به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می‌آمد دل او، پشت چین‌های تغافل می‌زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی‌ها، حوضشان بی‌آب است.»


باد می‌رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می‌رفتم.


سهراب

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد


انسان در تنبلی لطیف یک مرتع


با فلسفه های لاجوردی خوش بود


در سمت پرنده فکر می کرد


با نبض درخت او می زد


مغلوب شرایط شقایق بود


مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت


انسان در متن عناصر می خوابید


نزدیک طلوع ترس بیدار می شد


اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید


زانوی عروج خاکی می شد


آن وقت انگشت تکامل


در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند...

سهراب گفتی:چشمها را باید شست....

سهراب گفتی:چشمها را باید شست....

     شستم ولی !....

     گفتی:جور دیگر باید دید....

     دیدم ولی !...

     گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی !....  

او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...

هیچ کدام را ندید!!!!!

     فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

     دیوانه باران ندیده......

به تماشا سوگند و به آغاز كلام

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام


و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است‌.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم‌:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم


و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت‌.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه‌.

زير بيدي بوديم‌.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند


ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش‌.
جيبشان را پر عادت كرديم‌.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم‌.

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید:

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد



سهراب

هر كجا هستم ، باشم ،

هر كجا هستم ، باشم ،

 
آسمان مال من است .

 
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

 
چه اهمیت دارد

 
گاه اگر می رویند

 
قارچ های غربت ؟

 
*****

من نمی دانم

 
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ،

 
كبوتر زیباست .

 
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست

 
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

 
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید

 
واژه را باید شست .

 
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

 
چتر را باید بست ،

 
زیر باران باید رفت .

 
فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

 
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

 
دوست را ، زیر باران باید جست

.
زیر باران باید با زن خوابید .

 
زیر باران باید بازی كرد .

 
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد .


نیلوفر كاشت ، زندگی تر شدن پی درپی،

 
زندگی آب تنی كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

ای نزدیک !

در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید .


             و اینک 


                  شاخه نزدیک !


                           از سر انگشتم پروا مکن .


بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .


     درخشش میوه !


                  درخشان تر .


وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید .


            دورترین آب


              ریزش خود را به راهم فشاند .


پنهان ترین سنگ ، سایه اش را به پایم ریخت .


    و من 


         شاخه نزدیک !


                از آب گذشتم ، از سایه بدر رفتم .


رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقابِ آشیان شکستم


و اینک در خمیدگی فروتنی ،


                     به پای تو مانده ام


                                خم شو ، شاخه نزدیک ! 


هیچ!

هیچ!
زندگی، وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فرداییست، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

شعر برفی

مانده تابرف زمین آب شود


مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.



    ناتمام است درخت.


زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد



     و فروغ تر چشم حشرات

     و طلوع سر غوک از افق درک حیات.


مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.



    در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

    و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف
  
    تشنه زمزمه‌ام.


مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.



پس چه باید بکنم



من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال



     
 تشنه زمزمه‌ام؟


بهتر آن است که برخیزیم



  رنگ را بردارم


روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

سهراب سپهری

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم ...

سهراب سپهری

شعرهاي از سهراب سپهري

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

سهراب سپهري

باید امشب بروم...

باید امشب بروم‌

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم‌

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

" سهراب سپهری "

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری


کاش می دانستیم


کاش می دانستید 



 زندگی با همه وسعت خویش 


 محفل ساکت غم خوردن نیست 


حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست


 زندگی خوردن و خوابیدن نیست


 زندگی عشق به قلب داشتن است



زندگی حس جاری شدن است 

زندگی کوشش و راهی شدن است


 از تماشاگر آغاز حیات 


 تا به جایی که خدا می داند



سهراب سپهری