شعری زیبا از استاد (فریدون مشیری )


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس



بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب



همه ذرات وجودم فریاد




8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما


در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود

در دل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از این محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

واندر این راه دراز

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

منم اکنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال

من و آن اشک نیاز

بینم از دور در آن خلوت سرد

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

ایستاده ست کسی

روح آواره ی کیست؟

پای آن سنگ کبود

که در این تنگ غروب

پر زنان آمده از سنگ فرود

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه دور

می شکافد دلم از زهر سکوت

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاب نگاه

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد بر افراشته از سینه دشت

سرخوش از باده تنهایی خویش

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است

شاید این بنده صحرای عدم

با منش یک سخن است

من در اندیشه که این سرو بلند

وین همه تازگی و شادابی

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه

خنده ای می رسد از سنگ به گوش

سایه ای می شود از سرو جدا

در گذرگاه غروب

در غم آویز افق

لحظه ای چند به هم می نگریم

سایه می خندد و می بینم وای

مادرم می خندد

مادر ای مادر خوب

این چه روحی است عظیم؟

وین چه عشقی است بزرگ؟

که پس از مرگ نگیری آرام

تن بی جان تو در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها مانده ست

باز جان می بخشد

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد

سرو را تاب و توان می بخشد

شب هم آغوش سکوت

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه ذرات وجودم فریاد




دریا صبور و سنگین میخواند  و می نوشت:

دریا صبور و سنگین میخواند


و می نوشت: .......


من خواب نیستم!


خاموش اگر هستم مرداب نیستم


روزی اگر برخروشم و زنجیربگسلم


روشن شود آتشم وآب نیستم !!!


سيه چشمي به کار عشق استاد!

سيه چشمي به کار عشق استاد

مرا درس محبت ياد مي داد


مرا از ياد برد آخر ولي من!!!

بجز او عالمي را بردم از ياد



فريدون مشيري



*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*

*گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر*


*چون ماه شبی می کشم از پنجره سر*


*اندوه که خورشید شدی تنگ غروب*


*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*



تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید،


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه، محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


خوشه ی ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب وصحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید  گفتی:


"که از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است.


تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"


با تو گفتم: " حذر از عشق؟  ندانم


سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم."


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من

حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم

بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد

دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد

با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو

که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر

دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟

تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

یادم کن تا هستم ای امید زندگانی


بیمار خنده های توام بیشتر بخند



بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 


سیه چشم


سیه چشمی به کار عشق  استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد



شعری بسیار زیبا از (فریدون مشیری )




دو شاخه نرگست ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پرکند

اگر صد گونه غم داری چو نرگس

به روی زندگی لبخند لبخند

گل نارنج و تنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم

که از او می ستانی هر چه می خواهی

سحر دیدم درخت ارغوانی
 
کشیده سر به بام خسته جانی

بهارت خوش که فکر دیگرانی

سری از بوی گلها مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی هست داری

چمن دلکش زمین خرم هوا تر

نشستن پای گندم زار خوشتر
 
امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذر

شعر بسیار زیبای (کوچه )

ادامه ی شعر کوچه

گرمی دل ها


دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

به تو می اندیشم


                                                     ...


به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

و بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.
مشیری.

  نور عشق




رهروان كوي جانان سرخوش‌اند


عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود


سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست


در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست


مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست


مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم


سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم


مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما


مرهم اين جان سرگردان ما

شعرلاله سرخ شفق"فریدون مشیری"

بر تن خورشید می پیچد به ناز
                                     چادر    نیلوفری    رنگ    غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
                                    تشنه می ماند در این تنگ غروب

... از کبود آسمان ها روشنی
                                می گریزد     جانب     آفاق    دور
در افق بر لاله سرخ شفق
                                می چکد    از   ابرها     باران  نور

می گشاید دود شب آغوش خویش
                                       زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
                                     تیرگی سر می کشد از بام و در

شهر می خوابد به لالای سکوت
                                  اختران   نجوا کنان   بر  بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را
                                 ماه  می ریزد   درون   جام  شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر
                               می رسد  از  راه  و  می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
                             شاعری   می ماند   و   شامی سیاه

در دل تاریک این شب های سرد
                                  ای  امید     نا امیدی  های     من
برق چشمان تو همچون آفتاب
                                  می درخشد     بر   رخ   فردای من

شعر "كبوتر و آسمان" از شاعر "فریدون مشیری"


بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

 آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

 شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

 آزار این رمیده سر در کمند را

 بگذار سر به سینه

 من تا بگویمت

 اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

 بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

 عمری است در هوای تو از آشیان جداست


 

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

 خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

 شاید که جاودانه بمانی کنار من

 ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 تو آسمان

 آبی آرام و روشنی

 من چون کبوتری که پرم در هوای تو

 یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

 با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

 بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

 بیمار خنده های توام بیشتر بخند

 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

پرستش

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داری ام


با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاری ام

 

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

ای شعر من، بگو که جدایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله بر نخواست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب، همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

نغمه ها

دل از سنگ بايد كه از درد عشق

ننالد. خدايا دلم سنگ نيست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
 
به لب جز سرود اميدم نبود

مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

كه آهنگ خود را فراموش كرد
 
نمي دانم اين چنگي سرونوشت

چه مي خواهد از جان فرسوده ام
 
كجا مي كشانندم اين نغمه ها

كه يكدم نخواهند آسوده ام
 
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست
 
در اين واپسين لحظه زندگي

هنوزم در اين سينه يك آرزوست
 
دلم كرده امشب هواي شراب

شرابي كه از جان برآرد خروش
 
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
 
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
 
مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ اين چنگ را

همه زندگي نغمه ماتم است

نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را

شبنم


باز،از یک نگاه گرم تو یافت


همه ذرات جان من،هیجان!


همه تن بودم ای خدا،همه تن،


همه جان گشتم ای خدا،همه جان


چشم تـــو،این سیاه افسونکار،


بسته با صد فریب راهم  را


جز نگاهت پناهگاهم نیست!


کز تــو پنهان کنم نگاهم را


چشم تــو چشمه ی شراب من است


هـر نفس،مست از این شرابم کن


تشنه ام،تشنه ام،شراب،شراب!


 می بده می بده،خرابم کن


بی تــو در این غروب خلوت و کور


من و یاد تــو عالمی داریــم


چشمت آیینه داره اشک من است


شب چراغی و شبنمی داریــم


بال در بال هم پرستوها،


پر کشیده به آسمان بلنــد


همه چون عشق ما،به هم لبخند،


همه چون جان ما،به هم پیوند


پیش چشمت خطاست،شعر قشنگ


چشمت از شعر من قشنگ تر است!


من چه گویم که در پسند آید؟


دلـم از این غـــــروب تنگ تر است!



                                                                                 فریدون مشیری

دریای نگاه شعری بسیار زیبا از (فریون مشیری )

به چشمان پریرویان این شهر،

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند ! 

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! 

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند . 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه ! 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !

آی عشق، آی عشق

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق، آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

آی عشق ، آی عشق

چهره ی سرخ ات پیدا نیست.

غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهایی

بر گریز حضور،

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

                                آی عشق، آی عشق

                             رنگ آشنایت پیدا نیست

آخر، چگونه بانگ برآرم که: - عاقلان! دیوانه نیستم...  به خدا سخت عاشقم...

من روز خویش را با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال که دستم به دست توست!

من، جای راه رفتن، پرواز می کنم!

آن لحظه ها که مات در انزوای خویش

یا درمیان جمع، خاموش می نشینم،

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم درازدحام شهر

غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم...

گویند این و آن به هم  – آهسته:    - هان و هان!

دیوانه را ببینید! بی خود، چون کودکان، لبخند می زند!

باخود، چگونه گرم سخن گفتن است؟!     آه،

من، دورازاین ملامت بیگاه همچنان،

سرمست، درفضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.

آخر، چگونه بانگ برآرم که: - عاقلان!

دیوانه نیستم...  به خدا سخت عاشقم...

حالیا معجزه ی باران را باور کن

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین


و محبت را در روح نسیم


که در این کوچه ی تنگ


با همین دست تهی


روز میلاد اقاقی ها را


جشن میگیرد


خاک جان یافته است


تو چرا سنگ شدی


تو چرا این همه دلتنگ شدی


باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن



مشیری

وعده دیدار

هر صبح با سلام تو بیدار می شویم

 

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

 

در چشمهای آبی تو تا افق ، وسیع

 

یک آسمان ستاره ی سیار می شویم

 

یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب

 

برروی شانه های شب آوار می شویم

 

چندین هزار پنجره لبخند می زند

 

تا روبه روی فاجعه دیوار می شویم

 

روزی هزار مرتبه تا مرگ می رویم

 

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

 

فردا دوباره صبح می آید ازین مسیر

 

چشم انتظار وعده ی دیدار می شویم

 

 

باید از اینجا رفت ،

باید از اینجا رفت ،

 نه فقط از اینجا ؛

-که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-

حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،

                         هرکجا "اینجا" نیست .

آنچه اینجا به میان است ،

                               ز درون پیدا نیست !

رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛

                     گرازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !

   * * *

صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،

                     به درون باید رفت ، شاید ؛

                                  -از درون باید رفت !

من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟

"رفتن" من به کجاست ؟

 : - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!

   - اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!

   - اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!

   - یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...

             (شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)

   * * *

: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،

  ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !

  [پیش دهقان صبور ،

                   مردی از جنس غرور ،

   که دل غمزده اش گهگاهی ،

                   میکند یاد ز ایام سرور ،

  و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]

  و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،

                                  پر از احساس ، ز شور ،

 من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،

          به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،

                                             پر از "اشعار شعور".

   * * *

 حال این شعر ز چیست ؟

 شور شاعر ز کجاست ؟

 اصلا آن شاعر کیست ؟

 نسبتم با او چیست ؟

 یا دگر ...

 

 - ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :

                                   " تو چه خواهی گفتن ؟!

                                     سر صحبت با کیست ؟!

                                      اهل "رفتن" هستی ؟!

                                      دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"-

 مثل اینکه ناگاه ،

 میخوری سیلی محکم از باد ،

 من به خود می آیم ! ..؟..!

 بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛ 

                          چون پری آویزان !

                          برگ زردی ریزان !

 که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛

                                     ماندم و ماندن من طول کشید ..

 ولی انگار ازین فاصله میترسم من !

                                      - دوقدم مانده به خاک ، 

                                      - سالها تا افلاک ...

 ؛ این یکی میدانم ،

            دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !

            (بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)

 پس به وجدان شعورم گویم :

                            ["شعر" از آن تو هست ،

                               تا که "افسانه" تو زنده شود ؛

                                                     با "رفتن"!]

   * * *

  میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،

  من در افلاک "خود"م را بینم ،

  (بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)

                      "خودآ" را بینم ...

           بروم پس بروم زود ،

                                            .."خودآ" آنجائی ؟؟؟

   * * *

  گر به افلاک رسم ، خواهم خواند

                       همه را خواهم خواند

             آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند

             چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...

   * * *

  "شعر" یعنی :

                     به احساس خدائی "رفتن"

  "رفتن" اینک یعنی :

                     به "خود" آغشته شدن ،

                     به زمان و به مکان طعنه زدن ،

                     به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن. 

   "رفتن" اکنون یعنی :

                     قافیه باختن و دربدری !

     پس به امید خدا ،

                               من رفتم

دوستی

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

-دانسته-

بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار،

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

- شادی روح تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان

گلباران باد.

فریدون مشیری

شعری زیبا ازمشیری

من دلم مي‌خواهد


خانه‌اي داشته باشم پر دوست،


کنج هر ديوارش


دوست‌هايم بنشينند آرام


گل بگو گل بشنو...؛


هر کسي مي‌خواهد


وارد خانه پر عشق و صفايم گردد


يک سبد بوي گل سرخ


به من هديه کند.


شرط وارد گشتن


شست و شوي دل‌هاست


شرط آن داشتن


يک دل بي رنگ و رياست...


بر درش برگ گلي مي‌کوبم


روي آن با قلم سبز بهار


مي‌نويسم اي يار


خانه‌ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد ديگر


\" خانه دوست کجاست؟ \"


(( فريدون مشيري ))

هرگز «نگرد ! نیست» سزاوار مرد نیست.......

در پشت چارچرخه فرسوده ای ، کسی

خطی نوشته بود:

«من گشته ام نبود!

                       تو دیگر نگرد ،

                                           نیست!»

این آیه ملال

در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

چون دوست در برابر خود می نشانمش

تا عرصه بگوی و مگو، می کشانمش: 

                            در جست و جوی آب حیاتی ؟

                            در بیکران این ظلمات آیا؟

                            در آرزوی رحم؟ عدالت؟

                            دنبالِ عشق؟

                            دوست؟.........

ما نیز گشته ایم

و «آن شیخ با چراغ همی گشت.....»

آیا تو نیز، چون او، «انسانت آرزوست؟»

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.

پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.

هرگز «نگرد ! نیست» سزاوار مرد نیست.......

                                      

                                                        " فریدون مشیری

مرثیه‌های غروب

مرثیه‌های غروب ( به یاد مهدی اخوان ثالث )

افق می‌گفت:  آن افسانه‌گو 


         آن افسانه گوی شهر سنگستان،


          به دنبال کبوترهای جادوی بشارت‌گو


                                                سفر کرده‌ست


شفق می‌گفت:


         من می‌دیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ،


          ملول از روزگارانی که در این شهر سر کرده‌ست.

 

سپیدار کهن پرسید:


                       به فریادش رسید آیا،حریق و سیل یا آوار؟


صنوبر گفت:


              توفانی گران‌تر زان‌چه او می‌خواست،


         پیرامون او برخاست


         که کوبیدش به صد دیوار و پیچیدش به هم طومار


سپاه زاغ‌ها از دور پیدا شد


            سکوتی سهمگین بر گفتگوها حکم‌فرما شد.

 

پس از چندی، پر و بالی به هم زد مرغ حق،

 

                 آرام و غمگین خواند:


                               دریغ از آن سخن سالار


                                       که جان فرسود، از بس گفت تنها


                                                                        درد دل با غار... !


توانم گفت ، او قربانی غم‌های مردم شد


    صدای مرغ حق در های و هوی شوم زاغانی که،

                    

                             همچون ابر،

       

                 رخسار افق را تیره می‌کردند، کم‌کم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

      

           گوهرهای رنگین افق را تیرگی‌ها برد


صدای مرغ حق، بار دگر چون آخرین آهی که از چاهی برون آید

        

                      چه جای چاه، از ژرفای نومیدی چنین برخاست:


مگر اسفندیاری،


                   رستمی،


                      از خاک برخیزد


که این دل‌مرده ، شهر مردمانش سنگ را


                                     زان خواب جاودیی برانگیزد.

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب


               پرده سنگین تاریکی، فراموشی . . .


پس از آن، روزها، شب‌ها گذر کردند

 

                         سراسر بهت و خاموشی . . .


                                پس از آن، سال‌های خون دل نوشی . . . !

 

هنوز اما، شباهنگام


          شباهنگان گواهانند


                که آوایی حزین از جای جای شهر سنگستان


   بسان جویباری جاودان جاری‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، می‌نالند، سر درغار


                      کجایی ای حریق،


                                         ای سیل،


                                                    ای آوار! 

  


فریدون مشیری