کبود (احمد شاملو)

http://dl.azizihonar.com/Exhibition1/exhibition-mehdi-mansuori-19.jpg

                                           زیر خروش و جنبش ظاهر

                                          زیر شتاب روز و شب موج

                                         در خلوت زنند عمق خلیج دور

                                     آنجا که نور و ظلمت، آرام خفته اند

                                              درهم، ولی گریخته از هم،

                                    آنجا که راه بسته به فانوس دار روز،

                                   آنجا که سایه می خورد از ظلمتش به روی

                                         رؤیای رنگ دختر دریای دور را

                                                     آنجا کبود خفته

                      نه غمگین نه شادمان . . .

             بی انتهای رنگ دو چشم کبود تو

              وقتی که مات می بردت، با سکوت خویش

               خاموش و پر خروش

                 چون حمله های موج بر ساحل، به گوش کر،

                آنجا که نور و ظلمت داده به پشت پشت

                    آشوب می کند!

              ای شرم!

              ای کبود!

      تنها برای مردمک چشم های اوست

           گر می پرستمت.

  خاموش وار خفته ی این مردم کبود

  در نغمه ی فسونگر جنجال چشم تو

        نت های بی شتاب سکوتست.

                                    یا آنکه ناگهان در یک سونات گرم

                             بعد از شلوغ و همهمه ی هر چه ساز وسنج

                                                بر شستی پیانو

                                              تکضربه های نرم.

                                             این رنگ خواب دار

                                  در والس های پرهیجان دو چشم تو

                                   نوت های ترد و نرم سکوت است.

                                این ساکت کبود، جنون من است و من

                                   تنها برای مردمک چشم های تو

                                  سنگین نرم خفته ی عمق خلیج را

                                         بت وار می پرستم . . .

                                              ای شرم!

                                              ای کبود!

                               تنها برای مردمک چشم های اوست

                                         گر می پرستمت.




شعری بسیار زیبا از (احمد شاملو)

مرا

تو

بی سببی

نیستی

به راستی

صلت كدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب كدام سلامی

به آفتاب

از دریچه ی تاریك؟

كلام از نگاه تو شكل می بندد

خوشا نظر بازیا كه تو آغاز می كنی!


پس پشت مردمكانت

فریاد كدام زندانی است، كه آزادی را

به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می كند؟

ورنه،

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهكار آفتاب نیست

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز می كنی!

و دلت

كبوتر آتشی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ.

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می كنی!

 روزگار غریبیست نازنین


دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را میبویند

  روزگار غریبیست نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

   به سوخت بار سرود و شعر

    فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

   روزگار غریبیست نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

   روزگار غریبیست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

برآتش سوسن و یاس

روزگار غریبیست نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد



تو را دوست می دارم.

در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.

آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده

روشنی آب و شراب را

آسمان بلند و کمان گشادهی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرّر کن.

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان روحی که جسد را در پایان سفر ،

تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد…

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.


در فراسوهای پیکر هایمان با من وعده ی دیداری بده !

                                             احمد شاملو






عشق خود همیشه است


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





زيباترين حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگويند

ترانه اي بيهوده ميخوانيد

چرا که ترانه ما

ترانه بيهودگي نيست

چرا که عشق حرفي بيهوده نيست

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد

به خاطر فرداي ما اگر

بر ماش منتی است

چرا که عشق

خود فرداست

خود هميشه است

"شاملو"



آیدا در آینه





لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید

 و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم

و بکارتی سر بلند را

از روسبی خانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

 و چمشانت راز آتش است.

 و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

 و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

 در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند

و ترانه ی رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند 

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک و بلند

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

 دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

 تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ ن گریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

وسپیده دم با دست هایت بیدار می شود





فریادی و دیگر هیچ .




فریادی و دیگر هیچ .


چرا که امید آنچنان توانا نیست


که پا سر یاس بتواند نهاد.


***

بر بستر سبزه ها خفته ایم


با یقین سنگ


بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم


و با امیدی بی شکست


از بستر سبزه ها


با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

 
***

اما یاس آنچنان تواناست


که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !


فریادی


و دیگر


هیچ !

عاشق ترین زندگان

عشق عمومی 

اشک رازي‌ست


لب‌خند رازي‌ست


عشق رازي‌ست



اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.



قصه نيستم که بگوئي


نغمه نيستم که بخواني


صدا نيستم که بشنوي


يا چيزي چنان که ببيني


يا چيزي چنان که بداني...



من درد ِ مشترک‌ام


مرا فرياد کن.


درخت با جنگل سخن مي‌گويد


علف با صحرا


ستاره با کهکشان


و من با تو سخن مي‌گويم



نام‌ات را به من بگو


دست‌ات را به من بده


حرف‌ات را به من بگو


قلب‌ات را به من بده


من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام


با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام


و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.



در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام


براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،


و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام


زيباترين ِ سرودها را


زيرا که مرده‌گان ِ اين سال


عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.



دست‌ات را به من بده


دست‌هاي ِ تو با من آشناست


اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم


به‌سان ِ ابر که با توفان


به‌سان ِ علف که با صحرا


به‌سان ِ باران که با دريا


به‌سان ِ پرنده که با بهار


به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد



زيرا که من


ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام


زيرا که صداي ِ من


با صداي ِ تو آشناست

زیباترین حرفت را بگو

همه برگ و بهار

در سر انگشتان توست

هوای گسترده

در نقره انگشتانت می‌سوزد

و زلالی چشمه ساران


از باران و خورشید سیرآب می‌شود

***
زیباترین حرفت را بگو

شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه بیهودگی نیست

چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است؛

چرا که عشق،

خود فرداست

خود همیشه است

***
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم

از معبر فریادها و حماسه ها

چراکه هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت

چون پروانه‌ای

ظریف و کوچک و عاشق است

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خود غره‌ای

به خاطر عشقت!

ای صبور! ای پرستار!

ای مومن!

پیروزی تو میوه‌ی حقیقت توست
رگبارها و برفها را

توفان و آفتاب

آتش بیز را

به تحمل صبر شکستی

باش تا میوه غرورت برسد

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،

پیروزی عشق نسیب تو باد
!

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

اگر فریاد مرغ و سایه‌ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

خسته، خسته، از راهکوره های تردید می آیم

چون آینه یی از تو لبریزم

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه‌ی بازوهایت

نه چشمه های تنت

بی تو خاموشم ، شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم

و شهر من بیدار می شود

با غلغله ها، تردیدها، تلاشها

و غلغله های مردد تلاشهایش

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

تو سخن نمی گویی

من نمی شنوم

تو سکوت می کنی

من فریاد می زنم

با منی، با خود نیستم

و بی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد

نمی تواند تسکینم بدهد

اگر فریاد مرغ و سایه‌ی علفم

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام

حقیقت بزرگ است

و من کوچکم

با تو بیگانه ام

فریاد مرغ را بشنو

سایه‌ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن

بیگانه‌ی من

مرا با خودت یکی کن

 

"احمد شاملو"

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.

پیشِ رو می بینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی قرار.


جان ز شوقِ وصلِ من می لرزدش،
آبم و، او می گدازد از عطش.

جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.

آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
 

چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من که ام جز گورِ سرگردانِ من؟

من که ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من که ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟

من که ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که ام جز خامُشی و همهمه؟

من که ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
 

من که ام جز لحظه هایی در ابد؟

من که ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

من که ام جز نرمی و سختی به هم؟
من که ام جز زندگانی، جز عدم؟

من که ام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟



ای دریغ از پای بی پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.

گُل مگر از شوره من می خواستم؟
 

یا مگر آب از لجن می خواستم؟

بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...



ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

با تنِ فرسوده، پای ریش ریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.

گفتم این نامردمانِ سفله زاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...

ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!



من سلام بی جوابی بوده ام
 

طرحِ وهم اندودِ خوابی بوده ام.

زاده ی پایانِ روزم، زین سبب
 

راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت.

رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم
 
که ز ویرانیِ خویش است آباد.


دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.


دست بردار، ز تو در عجبم

به دَرِ بسته چه می کوبی سر.

نیست، می دانی، در خانه کسی

سر فرومی کوبی باز به در.

زنده، این گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت.

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است.

به نظر هر شب و روزم سالی ست
 
گرچه خود عمر به چشمم باد است.



رانده اَندَم همه از درگهِ خویش.
 
پای پُرآبله، لب پُرافسوس

می کشم پای بر این جاده ی پرت

می زنم گام بر این راهِ عبوس.

پای پُرآبله دل پُراندوه

از رهی می گذرم سر در خویش
 
می خزد هیکلِ من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش.



می روم با رهِ خود

سر فرو، چهره به هم.

با کس ام کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دلِ تاریکِ کسی
 
که نهادندش سر زنده به گور؟

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاقِ سیاه.

دست بردار ازین عابرِ مست

یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

شبانه

مرا
تو
بی سببی
نیستی.


به راستی
 

صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
 

ستاره بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
 

از دریچه ی تاریک؟



کلام از نگاهِ تو شکل می بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!







پسِ پُشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می کند؟
 

ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.







نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می کنی!







و دلت
کبوترِ آشتی ست،
 

در خون تپیده
به بامِ تلخ.



با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!

ترانه تاریک

بر زمینه ی سُربی صبح
سوار
 

خاموش ایستاده است

و یالِ بلندِ اسبش در باد
پریشان می شود.







خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده باشند
 

هنگامی که
 

حادثه اخطار می شود.







کنارِ پرچینِ سوخته
دختر
خاموش ایستاده است
و دامنِ نازکش در باد
 

تکان می خورد.



خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
 

هنگامی که مردان
 

نومید و خسته
پیر می شوند.

شعری زیبا از احمد شاملو

ماهي

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي اينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي اينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش اينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( – آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

شعر آفتاب

با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای


خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق


بر تارکِ سپیده این روز پا به زای


دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب


                                                       فریاد بر کشیدم


   اینک چراغ معجزه


    مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان


                                                   سویی بجای اگر مانده است آنقدر


تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را


با گوش های نا شنواییتان این تُرفه بشنوید


                                     در نیم پرده شب آواز آفتاب را


دیدیم گفتندخلق نیمی پرواز روشنش را آری


                       نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند


                                         با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را


باری من با دهانی حیرت گفتم:


                              ای یاوه یاوه یاوه!


                                         خلایق مستید و منگ !


                                                     یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 

از شب هنوز مانده دو دانگی


ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی


هر گاو گند چاله دهانی آتشفشانِ روشنِ خشمی شد


این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد


                                                          طوفان خنده ها . . .


خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش


بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز برنگذشته است


                                                          طوفان خنده ها . . .


من درد در رگانم


        حسرت در استخوانم


                 چیزی نظیر آتش در جانم پیچید


سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد


تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم


از تلخی تمامی دریاها در اشکِ ناتوانی خود ساغری زدم


آنان به آفتاب شیفته بودند


    زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود


           احساس واقعیتشان بود


                 با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود


                           با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود


ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند


                که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان


                                                            حتی با نان خشکشان


و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند


افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود


و آنان به عدل شیفته بودندو اکنون


با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند


ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من


                                 قطره


                                     قطره


                                          قطره بگریم تا باورم کنند


ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش


بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را


گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که


               خورشیدشان کجاست و باورم کنند


                                                         ای کاش میتوانستم...



احمد شاملو

استاد شاملو

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

استاد شاملو

شاملو

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...
شاملو

شعر (تو کجایی )

تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

تو کجایی؟

 

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:

کنارِ تو.

 

ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی ناپاکِ این جهان

تو کجایی؟

 

ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:

بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید

برای تو.

 

احمد شاملو